ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

45

الطبقات الكبرى ( فارسي )

( 1 ) فرماى . پيامبر فرمود : خدايت بيامرزد . گويد : رسول خدا ( ص ) ضحاك را براى جمع آورى زكات گسيل فرمود و او شتر بسيارى با خود آورد ، كه همه شتران برگزيده و خوب بود . پيامبر به او فرمود : « پيش قبيله‌هاى هلال بن عامر و نمير بن عامر و عامر بن ربيعه رفتى و بيشترين و گزيده‌ترين شتران ايشان را گرفتى » . ضحاك گفت : اى رسول خدا ! چون شنيدم سخن از جنگ مىگويى دوست داشتم شتر بسيارى به حضورت آوردم كه خود سوار شوى و يارانت را بر آن سوار كنى . پيامبر ( ص ) فرمود : « همانا چيزى را كه در نظر من دوست داشتنىتر از آنچه آورده‌اى مىباشد رها كردى ، برو اين اموالشان را بر آنان برگردان و زكات ايشان را از فزونى اموالشان و دامهاى متوسط ايشان بگير » . خشخاش بن حارث عنبرى گويد هشيم ما را خبر داد و گفت يونس از حصين بن ابى حرّ ، از خشخاش عنبرى ما را خبر داد كه مىگفته است * همراه يكى از پسرانم به حضور پيامبر ( ص ) رفتم . فرمود : پسر تو است ؟ گفتم : آرى . فرمود : نه او بر تو ستم روا دارد و نه تو بر او ستم روا دار . احمر بن جزء سدوسى گويد عفان بن مسلم و يعقوب بن اسحاق حضرمى و مسلم بن ابراهيم هر سه گفتند ، عباد بن راشد پدر عبد اللّه بن عباد ، از گفتهء احمر صحابى رسول خدا ( ص ) براى ما حديث كرد كه مىگفته است * هنگامى كه رسول خدا به سجده مىرفت و از شدت گريستن دستهايش چنان مىلرزيد كه از پهلوهايش فاصله مىگرفت ، بر حال ايشان رقت مىكرديم . سوادة بن ربيع جرمى گويد مسلم بن ابراهيم ما را خبر داد و گفت عبد اللّه بن يزيد خثعمى ، از سلم بن عبد الرحمان جرمى ، از گفتهء خود سوادة بن ربيع جرمى براى ما حديث كرد كه مىگفته است * همراه