ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

7

الطبقات الكبرى ( فارسي )

( 1 ) عمران بن حصين در آن شهر بود . عمر بن خطاب او را به بصره فرستاده بود تا مردم را فقه بياموزد . گويد يزيد بن هارون ما را خبر داد و گفت ابراهيم بن عطاء ، از گفتهء پدرش ما را خبر داد كه مىگفته است * عمران بن حصين دربارهء چيزى به زيان مردى راى داد . آن مرد گفت : به خدا سوگند به ستم بر من حكم كردى و براى من مهم نيست . عمران گفت : چگونه ؟ آن مرد گفت : به دروغ به زيان من گواهى دادند . عمران گفت : آنچه كه به زيان تو حكم كردم از مال خودم موجود است و به تو پرداخت خواهد شد و به خدا سوگند كه ديگر هرگز در جايگاه قضاوت نمىنشينم . گويد همين يزيد بن هارون با همين اسناد ما را خبر داد كه مىگفته است * بر انگشترى عمران بن حصين نقش مردى بوده كه شمشير بر دوش داشته است . ابراهيم مىگفته است من نقش آن خاتم را در خانهء خودمان بر روى گل ديدم و پدرم گفت اين نقش انگشترى عمران است . گويد روح بن عباده ما را خبر داد و گفت شعبه ، از گفتهء مردى از قريش ، از گفتهء ابو رجاء عطاردى براى ما نقل كرد كه مىگفته است * عمران بن حصين در حالى كه روپوش خزّ بر تن داشت پيش ما آمد و ما آن جامه را نه پيش از آن بر تن او ديده بوديم و نه پس از آن ديديم . عمران گفت : رسول خدا كه درود و سلام خدا بر او باد فرمود « همانا خداوند هر گاه بر بنده‌يى نعمتى ارزانى مىدارد دوست دارد نشان آن را بر بنده خود ببيند » . گويد عفان بن مسلم و معلّى بن اسد هر دو ، از گفتهء عبد الرحمان بن عريان ما را خبر دادند كه مىگفته است ، ابو عمران جونى ما را گفت كه * بر تن عمران بن حصين جامهء خزّ ديده است . گويد محمد بن عبيد طنافسى ، از اعمش ، از گفتهء هلال بن يساف ما را خبر داد كه مىگفته است * به بصره آمدم همين كه به مسجد درآمدم پيرمردى را كه موهاى سر و ريش او سپيد بود ديدم كه بر ستونى تكيه داده است و بر گرد او حلقه‌يى از مردم بودند و او براى آنان حديث مىخواند . پرسيدم اين كيست ؟ گفتند عمران بن حصين است . گويد وهب بن جرير ، از گفتهء پدر خود ما را خبر داد كه مىگفته است ، از حميد بن هلال شنيدم كه از مطرّف نقل مىكرد كه گفته است * به عمران بن حصين گفتم : چيزى جز سختى احوال و بيمارى تو مرا از آمدن به ديدار تو باز نمىدارد . گفت : چنين مكن كه هر