ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

170

الطبقات الكبرى ( فارسي )

( 1 ) حسن بصرى بود و چون حسن از همراهى با ابن اشعث خوددارى كرد از آن پس در نظر مردم بلند مرتبه‌تر شد و مسلم بن يسار از چشم مردم فرو افتاد . گويد مسلم بن ابراهيم ، از قاسم بن فضل ما را خبر داد كه مىگفته است * حسن بصرى را ديدم كه پاى منبر ابن اشعث نشسته بود . گويد روح بن عبادة ، از گفتهء حجاج اسود ما را خبر داد كه مىگفته است * مردى ضمن بيان آرزوهاى خود گفت اى كاش زهد حسن و پارسايى ابن سيرين و عبادت عامر بن عبد القيس و فقه سعيد بن مسيب و چيزى از مطرف را كه روح بن عباده آن را فراموش كرده بود مىداشتم . گويد چون در اين باره دقت كردند همه اين امور را در حسن ديدند . گويد عفان بن مسلم ، از حاتم بن وردان ما را خبر داد كه مىگفته است * در حضور من و در حالى كه مىشنيدم ، مردى از ايوب مسئله‌يى پرسيد ، ايوب عقيده و گفتهء حسن بصرى را براى او گفت . آن مرد خنديد . ايوب چنان خشمگين شد كه سرخى به چهره‌اش دويد و از آن مرد پرسيد چه چيزى تو را به خنده واداشت ؟ گفت چيزى نبود . ايوب گفت از خوبى و نيكى خنده نكردى ، همانا به خدا سوگند كه ديدگان تو هرگز مردى فقيه‌تر از حسن بصرى نديده است . گويد روح بن عبادة ، از حماد بن سلمه ، از جريرى ما را خبر داد كه مىگفته است * ابو سلمة بن عبد الرحمان از حسن بصرى پرسيد آيا فتواهايى كه براى مردم مىدهى چيزهايى است كه شنيده‌اى يا به رأى خود مىگويى ؟ حسن گفت : به خدا سوگند چنان نيست كه تمام فتواهايى كه مىدهيم شنيده باشيم ، ولى راى و انديشه ما براى مردم بهتر از راى و انديشهء خودشان است . گويد عفان بن مسلم ، از حماد بن سلمه ، از على بن زيد ما را خبر داد كه مىگفته است * خود من حديثى را براى حسن بصرى نقل كردم ، پس از چندى شنيدم كه حسن آن را نقل مىكند . به او گفتم : اى ابو سعيد اين حديث را چه كسى براى شما نقل كرده است ؟ گفت : نمىدانم . گفتم : من اين حديث را براى شما نقل كردم . گويد عفان بن مسلم ، از زريك بن ابى زريك ما را خبر داد كه مىگفته است از حسن بصرى شنيدم مىگفت * هنگامى كه فتنه روى مىآورد دانشمندان آن را مىشناسند و چون پشت مىكند و مىرود جاهلان آن را مىشناسند . گويد عفان بن مسلم ، از سليمان بن مغيره ، از ثابت ما را خبر داد كه گفت * در آن