ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
123
الطبقات الكبرى ( فارسي )
( 1 ) قرار آزادى با من بنويسد . عمر گفت : چه مقدار پيشنهاد مىكنى ؟ گفتم : صد وقيه . گويد : عمر از من نخواست كه بيشتر كنم و بر همان مبلغ نوشت و خواست كه مقدارى از مال خود را هر چه زودتر به من بدهد ، و در آن هنگام چيزى نداشت . به دخترش حفصه پيام داد كه من با بردهء خود قرار داد نوشتهام و مىخواهم هم اكنون بخشى از اموال خود را به او بپردازم . اينك دويست درم براى من بفرست تا چيزى براى ما برسد و وام خود را بپردازم . حفصه دويست درم را براى عمر فرستاد . عمر آن پول را در دست راست خود گرفت و اين آيه را تلاوت كرد « بردگان شما كه تقاضاى نوشتن پيمان آزادى دادند ، اگر در ايشان خيرى مىدانيد با آنان پيمان بنويسيد و از مال خداوند كه به شما داده است به آنان بدهيد » و سپس به ابو اميه گفت : بگير كه خداوند براى تو در آن بركت دهد . ابو اميه مىگفته است خداوند در آن مال بركت داد از همان محل آزاد شدم و به اموال بسيارى رسيدم . و از عمر اجازه خواستم به عراق بروم ، گفت : پس از اينكه با تو پيمان نوشتهام هر كجا مىخواهى برو . گويد : گروهى ديگر از كسانى كه پيمان آزادى نوشته بودند به من گفتند با عمر گفتگو كن تا دربارهء ما براى امير عراق نامهاى بنويسد كه آن جا گرامى باشيم . مىدانستم كه عمر موافقت نخواهد كرد ولى از ياران خود آزرم داشتم . با عمر گفتگو كردم و گفتم : اى أمير المؤمنين براى ما به كارگزار خود در عراق نامهاى بنويس كه ما آن جا گرامى باشيم . گويد : خشم گرفت و مرا با ترشرويى از پيش خود راند و پيش از آن هرگز نه دشنامى به من داده بود و نه ترشرويى كرده بود . عمر سپس از من پرسيد مگر مىخواهى به مردم ستم روا دارى . گفتم : نه ، گفت : تو هم مردى از مسلمانانى آنچه براى ايشان باشد و آنان را فرا گيرد تو را هم خواهد بود . ابو اميه مىگويد : به عراق آمدم و سودى سرشار بردم . گويد : براى عمر بالا پوش و گليم خوبى به هديه بردم ، عمر با من شوخى كرد كه چه زيباست ، گفتم : اى أمير المؤمنين هديهاى است كه براى تو آوردهام . نپذيرفت و گفت : هنوز چيزى از تعهدت باقى مانده است اينها را به فروش و به مصرف پرداخت تعهدت برسان . سيرين بردهء آزاد كردهء انس بن مالك است كه با نوشتن پيمان آزاد شده است . او از عمر بن خطاب روايت كرده است .