ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
107
الطبقات الكبرى ( فارسي )
( 1 ) تباه كند . گويد : در همين حال كنيزك ديگر ايشان آمد كه مانند او نبود و او را دشنام ندادند . پرسيدم آيا او را مىفروشيد ؟ گفتند : هر اندازه هم بدهى او را نمىفروشيم . عامر مىگويد : رفتم و دو پارچه سپيد آوردم هنگامى آن جا رسيدم كه كنيزك درگذشته بود . گفتم : اجازه دهيد جنازهاش را من جمع كنم . موافقت كردند بر پيكرش نماز گزاردم و به خاك سپردمش . گويد عفان بن مسلم ، از گفتهء جعفر بن سليمان ، از مالك بن دينار ما را خبر داد كه مىگفته است فلانى براى من حديث كرد كه * عامر بن عبد قيس از كنار ميدان مىگذشت ، يكى از اهل ذمه را ديد كه آزارش مىدادند . عامر رداى خود را از دوش افكند و گفت : آيا در حالى كه من زنده باشم ذمه و عهد خدا شكسته شود ، و آن مرد ذمى را نجات داد . گويد محمد بن عبد الله انصارى ، از گفتهء ابن عون ، از محمد ما را خبر داد كه مىگفته است * نخستين بارى كه معقل بن يسار با عامر آشنا شده و او را شناخته است جايى نزديك ميدان شهر و در ديدرس او بوده است . معقل بن يسار مىگفته است : در آن روز عامر از كنار مردى از اهل ذمه عبور كرد كه او را گرفته بودند . عامر نخست با آنان به نرمى سخن گفت تا او را رها كنند نپذيرفتند . دوباره گفتگو كرد نپذيرفتند . عامر گفت : به خدا سوگند كه دروغ پنداشتهايد شما امروز در حالى كه من شاهد باشم نمىتوانيد ذمه و عهد خدا يا ذمه و عهد رسول خدا را بشكنيد . از مركب خود پياده شد و آن شخص را از دست آنان رها كرد . در آن هنگام مردم مىگفتند عامر گوشت و روغن نمىخورد و نماز خود را در مسجد نمىگزارد و همسر اختيار نمىكند و پوست دست او با پوست دست كسى تماس ندارد - با مردم دست نمىدهد و چهره به چهره نمىسايد . وانگهى مىگويد من همچون ابراهيم ( ع ) هستم . معقل مىگويد : پيش عامر رفتم و به خانهاش درآمدم ديدم شب كلاه پارسايان بر سر دارد - جامه پارسايان بر تن دارد - گفتم : مردم چنين گمان دارند و مىگويند كه تو گوشت نمىخورى . گفت : نه چنين است كه هر گاه هوس آن را داشته باشيم دستور مىدهيم گوسپندى مىكشند و از گوشتش مىخوريم . آنان چيزى گفتهاند كه نمىدانم چيست ، اما روغنى كه از صحرا مىآورند مىخورم . گويد : ابن عون كه از راويان اين روايت است مىگويد كه با دست به سوى صحرا