ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
327
الطبقات الكبرى ( فارسي )
( 1 ) بسيار بلند فرياد مىكشيد و مىگفت : پروردگارا من از گريز ياران خود در پيشگاه تو پوزش مىطلبم و از رفتار و كردار مسيلمه و محكم بن طفيل در محضر تو بيزارى مىجويم و با پرچم به شدت حمله كرد و آن را تا گلوگاه دشمن جلو برد و در همان حال با شمشير خود ضربه مىزد تا كشته شد و پرچم از دست او افتاد ، و آن را سالم آزاد كردهء ابو حذيفه برداشت ، مسلمانان گفتند : اى سالم مىترسيم از طرف تو در مورد حمله و هجوم قرار بگيريم گفت : اگر از جانب من شكست و از اين سو هجومى شود من بد قرآن دانى خواهم بود . واقدى از كثير بن عبد الله مزنى ، از پدرش ، از جدش نقل مىكند كه مىگفته است شنيدم عمر بن خطاب به ابو مريم حنفى مىگفت : آيا تو زيد بن خطاب را كشتى ؟ و او گفت : خداوند او را به وسيلهء من گرامى داشت و به شهادت رسيد و مرا به دست او خوار و زبون نكرد ، عمر گفت : خيال مىكنى در جنگ يمامه مسلمانان چند تن از شما را كشتند ؟ گفت : هزار و چهار صد تن بلكه اندكى بيشتر . عمر گفت : چه بد كشتهشدگانى بودند ، ابو مريم گفت : سپاس خداوندى را كه مرا باقى گذاشت تا دوباره به همان دينى كه براى پيامبرش و مسلمانان برگزيده است برگردم عمر از اين گفتار او خشنود شد ، ابو مريم پس از اين قاضى بصره شد . واقدى از عبد الله بن جعفر ، از ابن ابى عون همچنين عبد العزيز بن يعقوب ماجشون نقل مىكردند كه عمر بن خطاب به متمم بن نويره گفت : بر كشته شدن برادرت مالك بن نويره چه اندازه اندوهگين شدى ؟ گفت : اين چشم من كور شد و به آن اشاره كرد و با چشم سالم خود چندان بر برادرم گريستم تا آنكه آن چشم كور من هم دوباره به اشك آمد و گريست ، عمر گفت : اين از شديدترين اندوههاست كه كسى بر از دست دادهء خود ابراز داشته است ، خدا برادر من زيد بن خطاب را رحمت كناد . خيال مىكنم اگر قدرت داشتم شعر بگويم بر او شعر مىگفتم و همچنان كه تو بر برادرت گريستهاى من هم بر او گريه مىكردم . متمم گفت : اى امير مؤمنان اگر برادر من هم بدان گونه كه برادر تو در جنگ يمامه كشته شده است ، كشته مىشد هرگز بر او نمىگريستم . عمر به خود آمد و از اندوه بر برادر خود آرام گرفت ، و حال آنكه قبلا بر او بى تابى مىكرد و سخت اندوهگين بود و مىگفت : هر گاه باد صبا مىوزد بوى زيد بن خطاب را براى من مىآورد . عبد الله بن جعفر مىگويد : از ابن عون پرسيدم آيا عمر هيچ گاه شعر هم مىگفت ؟ گفت : نه حتى يك بيت هم شعر نگفت . واقدى مىگويد : زيد بن خطاب در جنگ با مسيلمه در يمامه به روزگار خلافت