ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
295
الطبقات الكبرى ( فارسي )
( 1 ) عمر مانع از آن نبود كه در صف اول بايستم و همين مسأله موجب بود كه همواره در صف دوم مىايستادم . عمر معمولا تكبيرة الاحرام نمىگفت تا اينكه صف اول را به دقت نگاه مىكرد كه همه در يك خط باشند و اگر كسى جلو يا عقب بود با تازيانه مىزدش و علت اصلى كه من در صف دوم مىايستادم همين مسأله بود . گويد ، آن روز چون عمر آمد ابو لؤلؤة بردهء مغيرة بن شعبه جلو او را گرفت و مدتى با او درگوشى سخن گفت و ناگاه سه ضربه خنجر به او زد و من شنيدم كه عمر در حالى كه دست دراز كرده بود ، فرياد برآورد و گفت : اين سگ را بگيريد كه مرا كشت . مردم به حركت در آمدند و او سيزده تن را زخمى كرد ، تا آنكه مردى او را از پشت سر گرفت . عمر را به خانه بردند و مردم متحير مانده بودند و در يك ديگر مىنگريستند تا آنكه كسى بانگ برداشت كه اى بندگان خدا هم اكنون آفتاب مىدمد ، عبد الرحمن بن عوف را جلو انداختند كه با مردم نماز گزارد و او دو سورهء بسيار كوچك يعنى كوثر و نصر را خواند . و مردم به عيادت رفتند . عمر گفت : اى ابن عباس برو از مردم بپرس آيا اين سوء قصد با اطلاع شما بوده است و به آن راضى بودهايد ؟ و چون ابن عباس اين سخن را به مردم گفت ، گفتند : پناه بر خدا نه مىدانستيم و نه از آن آگاه بوديم ، آن گاه عمر گفت : براى من پزشكى بياوريد و پزشكى آوردند كه از عمر پرسيد چه مشروبى را از همه بيشتر دوست مىدارى ؟ گفت : نبيذ ، و چون نبيذ به او خوراندند از يك جا از زخمها بيرون آمد ، مردم گفتند : اين چرك و خون است كه بيرون مىآيد ، و مسموم شده است ، به او شير بدهيد ، شير دادند كه آن هم از محل زخم بيرون آمد ، طبيب به عمر گفت : خيال نمىكنم امروز را به شب برسانى هر كار مىخواهى انجام دهى انجام بده . عمر گفت : اى عبد الله آن استخوان شانه را بياور كه اگر خداوند مىخواست انجام پذيرد آن را تأييد مىفرمود . عبد الله بن عمر گفت : من اين كار را انجام مىدهم و آن را محو مىكنم . عمر گفت : نه به خدا سوگند كسى جز خودم نبايد آن را پاك كند و با دست خود آن را محو كرد و در آن استخوان ميراث جد را نوشته بود . آن گاه عمر گفت : على ( ع ) و عثمان و طلحه و زبير و عبد الرحمن بن عوف و سعد بن ابى وقاص را براى من فراخوانيد ، و چون آمدند با كسى از ايشان جز على ( ع ) و عثمان سخن نگفت . عمر نخست به على ( ع ) گفت : شايد اين گروه رعايت خويشاوندى نزديك و دامادى تو نسبت به پيامبر ( ص ) را و مقام علمى و فقه تو را كه خداوند به تو ارزانى داشته است بكنند و اگر عهدهدار خلافت شدى از خداى در اين كار بترس . آن گاه به عثمان گفت : شايد اين گروه رعايت دامادى تو را براى رسول خدا ( ص ) و