ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
291
الطبقات الكبرى ( فارسي )
( 1 ) عثمان گفت : اگر بخواهم مىتوانم زمينهاى خود را دو برابر كنم ، حذيفه هم گفت : من بر زمين به لطف خدا كارى را كه ياراى آن را دارد تحميل كردهام . عمر همچنان مىگفت : بنگريد كه بر زمين بيشتر از ياراى آن تحميل مكنيد . بعد گفت : اگر خدا مرا سلامت دهد همانا بيوه زنان و يتيمان عراق را فرا خواهم خواند تا پس از من به كسى نيازمند نباشند . گويد : چهار روز پس از اين گفتگو عمر مضروب شد . عمر معمولا هنگامى كه وارد مسجد مىشد ميان صفوف مىايستاد و مىگفت : مستقيم و در يك خط بايستيد ، آن گاه تكبيرة الاحرام مىگفت و همين كه تكبيرة الاحرام گفت ضربت زده شد و شنيدم مىگفت : اين سگ مرا كشت يا اين سگ مرا خورد ، الآن درست به ياد ندارم كدام را گفت ، و مردك گبر در حالى كه خنجرى دو سره در دست داشت از جاى خود پريد و از هر سو به مردم ضربت مىزد . سيزده مرد مسلمان را زخمى كرد كه نه تن از ايشان كشته شدند و چون مردى از مسلمانان بر سر او قطيفه انداخت و دانست كه بدون ترديد گرفتار مىشود خود را كشت . گويد ، ميان من و عمر هنگامى كه مجروح شد كسى غير از ابن عباس نبود ، عمر دست عبد الرحمن بن عوف را گرفت و او را مقدم داشت تا نماز بگزارد و مسلمانان آن روز نماز صبح را مختصر و سبك گزاردند ، آخر مسجد و اطراف آن نمىدانستند چه شده است ولى همين كه ديدند صداى عمر را در قرائت نماز نمىشنوند ، سبحان الله مىگفتند . گويد ، چون مردم برگشتند نخستين كس كه نزد عمر رفت ابن عباس بود ، عمر گفت : ببين قاتل من كيست ، ابن عباس ساعتى بيرون رفت و برگشت و گفت : غلام مغيرة بن شعبه همان كه هنرمند و صنعتگر بود . گويد ، درودگر بود ، عمر گفت : خدايش بكشد چرا چنين كرد ؟ و حال آنكه به خدا سوگند من دستور داده بودم به او نيكى كنند ، سپس گفت : سپاس خداوند را كه مرگ مرا به دست كسى كه مدعى مسلمانى باشد قرار نداد ، و به ابن عباس گفت : تو و پدرت دوست مىداشتيد كه گبركان در مدينه زياد شوند ، ابن عباس گفت : اگر تو مىخواستى چنان مىكرديم . گفت : پس از اينكه سخنان خود را گفتيد و نماز و عبادت خود را گزارديد . مردم به عمر گفتند : خطرى متوجه تو نيست او نبيذ خواست و آشاميد كه از محل زخم بيرون ريخت سپس شير خواست و نوشيد كه آن هم از محل زخم بيرون آمد و چون دانست كه منجر به مرگ او خواهد شد به پسر خود عبد الله گفت : ببين من چه مقدار وام دارم . عبد الله بن عمر حساب كرد كه هشتاد و شش هزار درم بود . عمر به او گفت : اگر اموال خاندان عمر براى پرداخت اين وام كافى بود آن را از اموال ايشان بپرداز و اگر اموال آنها كافى نبود از گروه بنى عدى كمك