ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

276

الطبقات الكبرى ( فارسي )

( 1 ) قحط سال رماده بر تن عمر ازارى ديدم كه شانزده وصله بر آن دوخته شده بود و ردايش هم پنج ذراع و يك وجب بود و مىگفت : پروردگارا هلاك‌شدگان امت محمد ( ص ) را به حساب من مگذار . واقدى از عبد الله بن يزيد ، از عبد الله بن ساعده نقل مىكند * در قحط سال رماده عمر به هنگام نماز مغرب بانگ بر مىداشت كه اى مردم از پروردگار خود طلب آمرزش و به سوى او توبه كنيد و از فضل او بخواهيد كه بر شما باران رحمت فرو فرستد نه باران عذاب و همواره تا هنگامى كه خداوند گشايش آورد همين سخن را مىگفت . واقدى از عبد الله بن يزيد ، از قول كسى كه در حضور عمر بوده است نقل مىكند عمر در قحط سال رماده مىگفته است : اى مردم از خدا بخواهيد كه اين خشكسالى را از ميان ببرد و در همان حال تازيانه بر گردن داشت . واقدى از ثورى ، از مطرف ، از شعبى نقل مىكند * عمر براى طلب باران بيرون آمد ، روى منبر ايستاد و اين آيات را خواند : « از خداى خود طلب آمرزش كنيد كه او بسيار آمرزنده است . » [ 1 ] و « از خداى خود طلب آمرزش و به سوى او توبه كنيد . [ 2 ] » و سپس از منبر فرود آمد ، گفتند : اى امير مؤمنان چه چيز تو را از طلب باران بازداشت ؟ گفت : سوگند به همهء منازل آسمانى كه باران از آن فرو مىريزد طلب باران كردم . واقدى از عبد الله بن عمر بن حفص ، از ابو وجزة سعدى ، از پدرش نقل مىكند كه مىگفته است * عمر بن خطاب ما را به مصلى برد تا طلب باران كند و بيشتر دعاى او استغفار بود آن چنان كه با خود گفتم غير از استغفار چيز ديگرى نخواهد گفت ، سپس نماز خواند و دعا كرد و عرضه داشت : پروردگارا براى ما باران فرو فرست . واقدى از عبد الملك بن وهب ، از سليمان بن عبد الله بن عويمر اسلمى ، از عبد الله بن نياز اسلمى ، از پدرش نقل مىكند * چون عمر تصميم گرفت طلب باران كند و مردم را به مصلى ببرد براى عاملان خويش نوشت كه فلان روز با مردم به صحرا روند و به پيشگاه الهى زارى كنند و آنان هم از خداوند بخواهند كه اين خشكسالى را بردارد . گويد ، در آن روز عمر بيرون آمد در حالى كه قطيفه و برد رسول خدا ( ص ) را پوشيده بود و چون به مصلى رسيد ، نخست براى مردم خطبه خواند و تضرع و زارى كرد مردم هم سخت دعا مىكردند و

--> [ 1 ] . از آيهء 10 سورهء هفتاد و يكم - نوح . - م . [ 2 ] . بخشى از چند آيه ، از جمله آيه 52 سورهء يازدهم - هود . م .