ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
238
الطبقات الكبرى ( فارسي )
( 1 ) نسبت به آنان وظيفهاى دارم . ] چرا خودت براى آنان گشايشى فراهم نمىآورى . يزيد بن هارون و ابو اسامه حماد بن اسامه هر دو از اسماعيل بن ابو خالد ، از مصعب بن سعد نقل مىكنند * حفصه دختر عمر به او گفت : پدر جان خداوند فعلا در روزى گشايش داده و زمين را براى تو گشوده و خيرات فراوانى را در اختيارات گذاشته است ، آيا مناسب نيست خوراكى بهتر از اين خوراك و لباسى بهتر از اين لباس بپوشى . عمر گفت : من خودت را حكم قرار مىدهم ، آيا به ياد نمىآورى كه پيامبر ( ص ) در چه سختى و شدتى زندگى مىفرمود ؟ و عمر چندان از اين نوع سخن گفت كه حفصه بگريست . سپس عمر به حفصه گفت : مكرر به تو گفتهام كه اگر من بتوانم در سختى زندگى اين جهانى شبيه و شريك آن دو [ حضرت پيامبر ( ص ) و ابو بكر ] باشم شايد بتوانم در زندگى پر آسايش آن جهانى ايشان شريك باشم . مسلم بن ابراهيم از ابو عقيل ، از حسن نقل مىكند * عمر بن خطاب بر خود بسيار سخت مىگرفت و با سختى زندگى مىكرد ، و چون خداوند گشايش فراهم آورد مسلمانان نزد حفصه آمدند و گفتند : چرا عمر اين چنين بر خود سختگيرى مىكند و حال آنكه خداوند وسعت و گشايش داده است . خوب است او هم در اين باره در هر چه مىخواهد براى خود گشايش فراهم آورد و از طرف جماعت مسلمانان هم از اين جهت مجاز و آزاد است . گويى حفصه هم با ايشان موافق بود و چون آنان برفتند عمر پيش او آمد و حفصه آنچه را كه مردم گفته بودند ، به پدر بگفت . عمر گفت : آرى براى قوم خود خير خواهى كردهاى و نسبت به پدر خود كم لطفى . همانا حق افراد خانوادهام را در مورد خودم و اموال خودم مىتوانم بيشتر رعايت كنم ، اما در مورد دين خودم و آنچه در دست من امانت است هرگز . عارم بن فضل از حماد بن زيد ، از غالب قطّان ( پنبه فروش ) ، از حسن نقل مىكند مسلمانان با حفصه سخن گفتند كه با پدرش صحبت كند تا زندگى خود را بهتر و آسانتر نمايد و او اين سخن را به عمر گفت و او پاسخ داد نسبت به پدرت كم مهرى و نسبت به قوم خودت خير خواهى كردهاى . يحيى بن حماد و فضل بن عنبسة از ابو عوانه ، از اعمش ، از ابراهيم نقل مىكنند عمر بن خطاب به هنگام خلافت هم بازرگانى مىكرد . يحيى در حديث خود مىگويد كاروانى را براى فرستادن به شام فراهم مىساخت ، كسى پيش عبد الرحمن بن عوف و در