ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

166

الطبقات الكبرى ( فارسي )

( 1 ) مىكرد . ابو بكر گفت : بسيار مىكوشيدم كه غنايم و اموال مسلمين را زياد كنم و به خوبى ميان ايشان تقسيم كنم با آنكه خودم از گوشت و شير كافى بهره‌مند بودم و دقت كنيد آنچه پيش ما از بيت المال باقى ماند به عمر برسانيد . انس مىگفته است در اين هنگام بود كه مردم دانستند او عمر را جانشين خود كرده است . گويد : ابو بكر درم و دينارى از بيت المال نداشت . برده‌اى و شترى شيرى و شير دوشى داشت كه همه را پيش عمر بردند و همين كه عمر ديد آنها را نزد او مىآورند گفت : خدا رحمت كناد ابو بكر را كه نفر بعد از خود را به زحمت انداخت . يزيد بن هارون از ابن عون ، از محمد نقل مىكند كه مىگفته است * ابو بكر مرد در حالى كه شش هزار درم به بيت المال وام داشت كه از آن برداشته بود و چون مرگش فرا رسيد گفت : عمر دست از سرم بر نمىدارد تا اين شش هزار درم را بپردازم [ عمر دست از سرم برنداشت تا آنكه شش هزار درم از بيت المال را براى هزينه برداشتم . ] اكنون فلان نخلستان من در قبال اين شش هزار درم است . گويد : چون ابو بكر مرد و اين سخن را به عمر گفتند . گفت خدا ابو بكر را رحمت كند ، دوست داشت براى هيچ كس پس از مرگ خود جاى سخنى باقى نگذارد ، من پس از او ولى امرم و آن نخلستان را به خود شما وا مىگذارم . عفان بن مسلم از حماد بن سلمه ، از ثابت ، از سميّه ، از عايشه نقل مىكند * ابو بكر به او گفته است : اى عايشه از بيت المال چيزى جز شترى شيرى و ظرفى كه در آن شير مىدوشند پيش من نيست چون مردم آنها را پيش عمر ببريد ، و پس از اينكه ابو بكر در گذشت آنها را نزد عمر بردند كه عمر گفت : خداوند ابو بكر را رحمت كند كسانى را كه پس از او خواهند بود به زحمت انداخت . فضل بن دكين و محمد بن عبد اللَّه اسدى و قبيصة بن عقبه از سفيان ، از سرّى ، از عبد خير ، از على ( ع ) نقل مىكنند كه مىفرموده است * خداوند ابو بكر را رحمت كناد كه نخستين كس بود كه دو لوح را جمع كرد . خالد بن مخلد از اسامة بن زيد بن اسلم ، از پدرش ، از نيار اسلمى ، از عايشه نقل مىكند كه مىگفته است * پدرم در سال اول خلافت خود غنايم عمومى مسلمانان را ميان ايشان به تساوى تقسيم كرد و به هر مرد آزاد و برده و به هر بانوى آزاد و كنيز ده درم پرداخت و در سال دوم به هر يك بيست درم پرداخت . محمد بن عبد اللَّه انصارى از ابو عامر صالح بن رستم خزفروش ، از ابو عمران جونى ، از اسير نقل مىكند كه سلمان مىگفته است * در بيمارى مرگ ابو بكر نزد او رفتم و گفتم : اى