ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
81
الطبقات الكبرى ( فارسي )
( 1 ) يارى او خواهند آمد دست از شما مىداشت . پس آن گاه چند تنى را گفت كه به سوى من آيند و چهار تن از كوه بالا آمدند و چون به جايى رسيدند كه آواز مرا مىشنيدند گفتم : آيا مرا مىشناسيد ؟ گفتند : تو كيستى ؟ گفتم : پسر اكوع ، و سوگند به خدايى كه محمد ( ص ) را گرامى داشته است هر تنى از شما كه به جستجوى من بر آيد بر من دست نخواهد يافت و ليكن اگر بر هر يك از شما آيم ، نمىتواند از من بگريزد . يكى از ايشان گفت : ياوه مىسرايد . و هنوز جا به جا نشده بودم كه ديدم سواران رسول خدا ( ص ) از دل درختزار مىآيند . و نخستين سوارى كه آمد اخرم اسدى بود و از پى او ابو قتاده رسيد ، سوار كار رسول اللّه ( ص ) ، و از پى ابو قتادة ، مقداد آمد . و مشركان روى به گريز نهادند و من از كوه به زير آمدم و خود را به اخرم رساندم و لگام اسبش را گرفته گفتم : اى اخرم از اين قوم حذر كن كه از آنان بر تو بيمناكم ، صبر كن تا پيامبر ( ص ) و يارانش برسند . او گفت : اى سلمه اگر به خدا و به روز رستاخيز مؤمنى و مىدانى كه بهشت و جهنم بر حق است ميان من و شهادت مانع مشو . و من دست از لگام اسبش بداشتم و او خود را به عبد الرحمن بن عيينة رسانيد و عبد الرحمن هم رو به سوى او كرد و بر يك ديگر نيزه زدند و اخرم اسب عبد الرحمن را از پاى در آورد و عبد الرحمن با نيزه اخرم را كشت و بر اسب او نشست و رفت . ولى ابو قتادة خود را به دو رسانيد و با نيزه كارزار كردند و عبد الرحمن اسب ابو قتاده را از پاى درآورد و ابو قتاده عبد الرحمن را كشت و بر اسب اخرم سوار شد . و من همچنان پياده از دنبال ايشان مىدويدم و چندان جلو افتادم كه ديگر گرد و غبار ياران پيامبر ( ص ) را نمىديدم . مشركان به جانب درهيى رفتند كه آب داشت و ذى قرد ناميده مىشد ، و قصد داشتند آب بخورند ، امّا چون مرا در پى خويش ديدند از آن جا روى گردانده به گردنهيى رفتند كه ذى دبر [ 1 ] ناميده مىشد . و آفتاب غروب كرد و من به مردى رسيدم و تيرى انداختم و گفتم : منم پسر اكوع و امروز روز نابودى ناكسان است . گفت : اى واى بر من ، آيا تو همان اكوع صبح هستى ؟ گفتم : اى دشمن تن خويش آرى . و او همان بود كه صبح هم تيرى بر او زده بودم . پس تير ديگرى نيز به دو زدم و هر دو تير در بدنش ماند . و دو اسب را نيز رها كردند كه گرفتم و سوار شدم و از براى رسول خدا ( ص ) آوردم و پيامبر ( ص ) با اصحاب خود كه پانصد تن بودند كنار همان آبى كه مشركان را از آن رانده بودم ، ( ذى قرد ) فرود آمده بودند و بلال برخى از شترانى را
--> [ 1 ] . چنين است در اصل . - م .