ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
370
الطبقات الكبرى ( فارسي )
( 1 ) پيامبر ( ص ) آمده بود ، نوشتيم . گويد ، ابن شهاب گفت : اكنون آنچه را هم از صحابه آمده است بايد بنويسيم . گفتم : آنها سنت نيست و نمىنويسيم . او نوشت و من ننوشتم . او رستگار شد و به همه چيز دست يافت و من تباه شدم . يعقوب بن ابراهيم بن سعد از قول پدرش نقل مىكرد كه مىگفته است * ابن شهاب در علم از ما پيشتر نبود ولى به هر مجلسى مىرفتيم او آماده بود و دامان بالا زده از هر چه مىخواست مىپرسيد و حال آنكه ما را جوانى و كمى سنّ از اين كار باز مىداشت . و از عبد الرزّاق از معمر ، از زهرىّ نقل مىكنند كه مىگفته است * ما نوشتن امور علمى را خوش نمىداشتيم ولى اين فرمانروايان ما را بدين كار واداشتند و پى برديم كه هيچ تنى از مسلمانان نيز از اين كار نهى نمىكنند . و مرا از وهيب ، از ايّوب نقل كردند كه مىگفته است * داناتر از زهرىّ كس نديدهام . و مرا از حمّاد بن زيد ، از برد ، از مكحول نقل كردند كه مىگفته است * هيچ تنى را از زهرىّ به سنتهاى گذشته عالمتر نديدهام . و مرا از قول عبد الرزّاق نقل كردند كه مىگفته است * معمر را شنيدم كه مىگفت : ما مىپنداشتيم كه از زهرىّ بيشتر كار كردهايم ، ولى چون وليد كشته آمد و دفاتر و كتابها را از خزانهء او بر چهار پايان نهادند و بردند مىگفتند ، جملگى از نوشتهها و علم زهرىّ است .