ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

152

الطبقات الكبرى ( فارسي )

( 1 ) به سوى كرّهء خود آيند . مشركان نيز از آن سو آمدند و با مسلمانان درگير شدند و در اين هنگام انصار دو بار يك ديگر را فرا خواندند و بنى حارث بن خزرج نيز حمله كردند . و در آن هنگام پيامبر ( ص ) سوار بر استر خود جنگ را نظاره مىكرد و مىفرمود : اكنون تنور جنگ گرم شده است . و سپس مشتى سنگ‌ريزه برداشت و به دشمن پرتاب كرده فرمود : سوگند به خداى كعبه كه رفتنى هستيد . گويد ، به خدا سوگند از آن پس كارشان زار شد و تيغشان كند . و خداوند همگان را به هزيمت راند و گويى هم اينك مىبينيم كه پيامبر ( ص ) سوار بر استر خود از دنبالهء آنان مىرود . زهرى گويد ، ابن مسيّب براى من نقل مىكرد كه * در آن روز شش هزار زن و كودك به اسيرى گرفته شدند و مردان آنان مسلمان شدند و به حضور پيامبر ( ص ) رسيده گفتند : اى رسول خدا ( ص ) تو دلسوزترين و مهربانترين مردمى و حال آنكه فرزندان و زنان و اموال ما را گرفته‌اى . پيامبر ( ص ) فرمود : آنچه پيش من است مىبينيد و بهترين گفتار راست‌ترين گفتار است ، اكنون يا زنان و فرزندان خود را برگزينيد يا اموالتان را . گفتند : هيچ مالى را با زنان و فرزندان خود برابر نمىنهيم . پيامبر ( ص ) از براى سخنرانى برخاست و فرمود : اين گروه مسلمان شده پيش ما آمده‌اند و ما آنان را مخيّر كرديم كه يا زن و فرزندان خود را بخواهند يا اموال را ، و آنان چيزى را بر زن و فرزند خود ترجيح ننهادند ، اكنون هر كس اسيرى از ايشان دارد اگر با ميل و رغبت آزاد كند چه بهتر ، و هر كس هم نخواهد اسيرش را به ما بدهد ، بر ما خواهد بود كه از نخستين غنايم آينده در ازاى اين اسير به او چيزى بدهيم . گفتند : اى رسول خدا راضى و تسليم شديم . پيامبر ( ص ) فرمود : نمىدانم ، شايد ميان شما كسانى ناراضى باشند ، به سرپرستان خود بگوييد مرا با خبر كنند . و سرپرستان خبر دادند كه جملگى راضى و خشنودند . عفّان به مسلم از حمّاد بن سلمه ، از يعلى بن عطاء ، از ابو همّام ، از ابو عبد الرحمن فهرى نقل مىكرد كه مىگفته است * در غزو حنين با پيامبر ( ص ) بوديم و در روزى بسيار گرم و سوزان راه مىسپرديم . پس زير سايه‌هاى درختان فرود آمديم . گويد ، چون خورشيد از تابش افتاد ، من جامهء رزم پوشيده بر اسب خود سوار شدم و به حضور پيامبر ( ص ) كه در خيمه‌اش بود رفته گفتم : اى رسول خدا ، سلام و رحمت خدا بر تو باد ، وقت رفتن شد . فرمود : آرى . سپس بلال را فراخواند و او از زير درختى بيرون جهيد و در آن حالت ، سايه‌اش به سايهء پرندگان مىمانست . گفت : آرى ، گوش به فرمانم جانم فداى تو باد . فرمود :