ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

107

الطبقات الكبرى ( فارسي )

( 1 ) محمد بن عبد اللّه انصارى از حميد طويل ، از انس نقل مىكند كه مىگفته است * شبانه به كنار خيبر در رسيديم و چون سحر شد و پيامبر نماز صبح بگزارد ، سوار شد و مسلمانان هم سوار شدن . و مردم خيبر از بهر كار در زمينهاى خود با ماله و بيل بيرون آمدند و به ديدن رسول خدا گفتند : به خدا سوگند اين محمد است ، اين محمد است و سپاه او . و جملگى به درون شهر خود باز گريختند و پيامبر ( ص ) فرمود : اللّه اكبر خيبر ويران آمد و ما چون به كنار قومى فرود آييم بامداد كسانى كه آنان را بيم داده‌اند تباه است . انس گويد : من پشت سر ابو طلحه سوار بودم و پاهايم با پاهاى پيامبر ( ص ) مماسّ بود . روح بن عبادة از سعيد بن ابو عروبة ، از قتاده ، از انس بن مالك ، از ابو طلحه نقل مىكند كه مىگفته است * چون صبح در رسيد و مردم خيبر با ماله‌هاى خود براى كار و كشت بيرون آمدند ناگاه پيامبر ( ص ) را با سپاه ديدند و به عقب برگشتند و پيامبر ( ص ) گفت : « اللّه اكبر اللّه اكبر ، ما چون به كنار قومى فرود آييم بامداد كسانى كه آنان را بيم داده‌اند تباه است . » هوذة بن خليفة از عوف ، از حسن نقل مىكند كه مىگفته است * چون رسول خدا ( ص ) به خيبر رسيد ، مردم خيبر سخت ترسيده گفتند : محمّد و مردم مدينه آمدند . گويد ، چون پيامبر ( ص ) ترس ايشان را ديد گفت : ما چون به كنار قومى فرود آييم ، بامداد كسانى كه آنان را بيم داده‌اند تباه است . عفّان بن مسلم از حماد بن سلمة ، از ثابت از انس نقل مىكند كه مىگفته است * روز خيبر من پشت سر ابو طلحه بودم و پاى من مماسّ با پاى رسول خدا ( ص ) بود ، ما چون به خيبر رسيديم تازه آفتاب بر آمده بود و مردم خيبر دامها را بيرون آورده و خود با سبد و بيل و كج بيل بيرون مىآمدند . و بانگ برداشتند اين محمد و لشكر است . گويد ، پيامبر گفت : اللّه اكبر ، اللّه اكبر ، ما چون به كنار قومى فرود آييم ، بامداد كسانى كه آنان را بيم داده‌اند تباه است . گويد ، خداوند آنها را منهزم كرد . سليمان بن حرب از حمّاد بن زيد ، از ثابت ، از انس نقل مىكند كه * پيامبر ( ص ) در نزديكى خيبر نماز صبح گزارد و بر آنان حمله آورد و مىگفت : اللّه اكبر ، خيبر ويران شد ، ما چون به كنار قومى فرود آييم بامداد كسانى كه آنان را بيم داده‌اند تباه است . گويد ، يهوديان در كوچه‌هاى خيبر به هر سو مىدويدند و بانگ برداشته بودند : « اين محمد و لشكر است ، اين محمد و لشكر است » . گويد ، جنگجويان را كشت و زن و فرزند را به اسيرى گرفت .