السيد جعفر مرتضى العاملي ( مترجم : محمد سپهرى )
417
الصحيح من سيرة النبى الاعظم ( ص ) ( ترجمه وتلخيص ) ( سيرت جاودانه ) ( فارسي )
ديگرى نمىرسيم . وقتى از گرفتارى آنان پرسيدند ، عتبه از ظهور پيامبر ( ص ) سخن گفت و اينكه جوانان قريش را تباه كرده و جمعشان را بر هم زده است . در ضمن آن دو را از برقرارى ارتباط با پيامبر ( ص ) برحذر داشت ، زيرا جادوگرى است كه با سخن خود مردم را سحر مىكند . او به اسعد توصيه كرد كه به هنگام طواف ، پنبه در گوشهاى خود بگذارد تا سخنان محمّد ( ص ) را نشنود . پيامبر ( ص ) در آن هنگام با گروهى از بنى هاشم در حجر اسماعيل مىنشست . آنان براى انجام مناسك حج از شعب ابو طالب بيرون آمده بودند . اسعد براى طواف كعبه آمد . پيامبر ( ص ) را در حجر نشسته ديد ؛ با خود گفت : نادانتر از خود نمىبينم . آيا چنين حديثى در كعبه باشد و من از آن آگاه نشوم تا به هنگام بازگشت ، خويشان خود را از آن خبر دهم ؟ ! پنبه را از گوش درآورد و نزد رسول خدا ( ص ) آمد و بر او سلام كرد و سخن گفت . پيامبر ( ص ) دعوت خويش را به او عرضه داشت . اسعد مسلمان شد . ذكوان هم پس از او اسلام آورد . در روايت ديگرى است كه وقتى پيامبر ( ص ) با اسعد بن زراره و ذكوان بن عبد القيس ديدار كرد ، اسعد گفت : يا رسول اللّه ؛ پدر و مادرم فداى تو ؛ من از اهالى يثرب و از مردم قبيله خزرج هستم . ريسمان پيوند ميان ما و برادران اوسىمان گسسته شده است . اميد دارم خداوند اين رشته را به وسيلهء تو پيوند دهد . من گرامىتر از تو نديدم . مردى از قوم من همراه من است ، اگر او به اين آيين درآيد ، اميدوارم كه خداوند خواستهء ما را از تو كامل سازد . به خداى سوگند ؛ يا رسول اللّه ؛ همواره خبر شما را از يهود مىشنيديم . آنها ما را از ظهور شما بشارت مىدادند و وصف شما مىگفتند . اميدوارم كه شهر ما هجرتگاه شما باشد . از اين هم ، يهوديان ما را خبردار كردهاند . حمد خدايى را كه مرا به سوى تو راهنمايى كرد . به خدا قسم كه به مكّه نيامدم ، مگر براى پيدا كردن هم پيمان بر ضدّ قوم خويش امّا خداوند بالاتر از آن به ما عطا فرمود .