عبد الملك الخركوشي النيسابوري ( مترجم : نجم الدين محمود راوندى )
45
شرف النبي ص ( فارسي )
ابن عبد المطلب . بو مسعود باز گرديد تا عبد المطلب را بشارت دهد و جماعت قريش را . پس عبد المطلب و قريش نزديك پيغمبر رسيدند . ( 1 ) عبد المطلب محمد را گفت : اى پسر تو كيستى ؟ گفت : من پسر توام . عبد المطلب گفت : b 7 I نسب خود برگوى . محمد نسب خويش به تمامى بگفت . و در آن وقت محمد را سى و شش ماه بود در روايتى . پس عبد المطلب محمد را بر پيش راحلهء خود گرفت و روى به كعبه نهاد . چون برسيد ، طواف كعبه بكرد و گفت : اعيذه بالواحد من شر كل حاسد . و محمد را بر پيش زين گرفت و به مكه باز آورد و قريش همه آرام گرفتند . حليمه گفت : عبد المطلب مرا جهازى تمام بكرد و مرا باز گردانيد . به خانهء خويش رفتم و پيوسته در خير و نعمت بودم چنان كه وصف آن نتوانم كرد . و چون عبد المطلب را كار به آخر رسيد ، ابو طالب را بخواند و گفت : تو دانستهاى دوستى من محمد را و تيمار داشت من او را ، بنگر تا حق من چگونه نگاه دارى در تيمار داشت محمد . بو طالب گفت : اى پدر ، مرا وصيت مكن به محمد كه او پسر منست و پسر برادر من . و چون عبد المطلب از دنيا برفت محمد عليه السلم يتيم بود در تيمار داشت بو طالب ، و او محمد را به نفقه و كسوت بر خود و بر اهل خود ترجيح نهادى و ايثار كردى بر او . ( 2 ) و در آن وقت خزاعه و قريش سفر شام كردندى و آنجا تجارت و معاملت ، و بو طالب را عزم سفر شام مصمم گشت ، بر راحله نشست . و رسول عليه السلام ، زمام ناقهء عم گرفته ، گفت : اى عم ، مرا اين جايگاه مىگذارى ؟ بو طالب را دل تنگ شد و گفت : ترا با خود مىبرم ، و سيد را بر پيش راحله نشاند و با خود مىبرد تا به واديئى رسيدند و در زير درختى فرود آمدند . و در آن وادى ديرى بود و در آنجا راهبى بود نام او بحيرا . هر روز سه بار بر بام آمدى و بنگريستى تا كه مىآيد و كه مىرود . آن روز بنگريست ، قومى را ديد در زير درختى فرو آمده و ابرى سايه كرده بر آن درخت و حوالى آن . راهب گفت : به خدا كه اين ابر سايه نكند الا بر