عبد الملك الخركوشي النيسابوري ( مترجم : نجم الدين محمود راوندى )

36

شرف النبي ص ( فارسي )

استخوانش پديد آمده بود ، ( 1 ) و مردمان به جد مىرفتند ، و من ساكن . چنان كه دراز گوش مىرفت ، مىرفتم . و از ضعيفى چنان بود كه دست و پاى از ميان و حل بر نمىتوانست كشيد . و در راه همه چيزها ندا مىكردند كه مبارك باد ترا اى حليمه ، و عجايب بسيار مىديدم تا ناگاه از درهء ميان دو كوه مردى بيرون آمد چون خرمابنى دراز ، و در دست وى حربه‌اى بود كه از نور مىدرفشيد . برسيد و دست راست بيرون آورد و ضربه‌اى بر شكم خر زد و گفت : برو اى حليمه ، كه خداى تعالى بشارت تو فرو فرستاد . و مرا فرموده است كه از تو دفع كنم هر ديوى ستنبه و گردن كشى ستيهنده . و يكى همراه من بود . او را گفتم اى فلان a 4 I ، مىبينى آنچه من مىبينم ، وى شنوى آنچه من مىشنوم ؟ گفت : نه ، ترا چه بوده است كه همچون ترسناكى شده‌اى . گفتم مىترسم كه به قوم خويش در نرسم در راه . ( 2 ) پس رفتيم تا به دو فرسنگى مكه فرو آمديم . چون بامداد بود همه در مكه شده بودند و من از پس همه و زنان همه فرزندى با دست آوردند كه شير دهند . و من نوميد مىرفتم ، و همراه خود را گفتم : تو مردى و من زن ، در مكه رو و بپرس كه كيست كه بزرگترين مردمانست به قدر و خطر . او گفت : بنى مخزوم . من گفتم : بپرس تا كيست بزرگتر . پس باز آمد و گفت : عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف ، من او را بنشاندم تا رخت من نگاه مىدارد . و من در مكه رفتم ، و زنان قوم خود را ديدم كه بر من مسابقت كرده بودند و هر يك شيرخواره‌اى به دست آورده . من پشيمان شدم سخت بر آنكه در مكه رفتم . و با خود گفتم اگر من در منزلى از منازل بنى سعد توقف كردمى مرا بهتر بودى . پس بيامدم و در خانه‌اى مىروم و بيرون مىآيم و در ديگرى مىروم . درين ميان عبد المطلب را ديدم كه مىآمد و ندا مىكرد به آواز بلند كه : اى معاشر شير دهندگان ، در ميان شما هيچ كس هست كه فرزندى را شير دهند . ( 3 ) من قصد كردم و پيش او رفتم و گفتم : الا انعم صباحا ، چنان كه