عبد الملك الخركوشي النيسابوري ( مترجم : نجم الدين محمود راوندى )

28

شرف النبي ص ( فارسي )

زمين سبز شد و درختان بارور گشتند ، و عبد المطلب هر روز مىرفتى و طواف خانه مىكردى . و ابن عباس گفت : از دليل حمل رسول عليه السلم آن بود كه هر چهار پائى كه قريش را بود در آن سال به آواز آمد ، و مىگفتند كه : بار گرفتند به رسول عليه السلام و به خداى كعبه سوگند مىخوردند و مىگفتند كه رسول عليه السلام امان اهل دنياست و روشنائى دنيا . و هر كاهنى و ساحرى كه در عرب بود ، علامات مىديدند و علم كاهنى برخاست ، ( 1 ) و هيچ تختى از تختهاى پادشاهان دنيا بنماند ، الا كه نگوسار شد و پادشاه دران روز لال شد و سخن نگفت و وحوش مغرب به وحوش مشرق مىرفتند به بشارت . و درياها يك ديگر را بشارت مىدادند و مىگفتند : شاد باشيد كه نزديك رسيد كه ابو القاسم صلى اللّه عليه بيرون آيد . و رسول عليه السلم در شكم آمنه نه ماه تمام بماند ، و آمنه را هيچ رنج نبود چنان كه زنان را باشد . و پدر رسول عليه السلم از دنيا برفت ، و رسول را هنوز ولادت نبود . فرشتگان گفتند : خداوندا پيغمبر تو و برگزيدهء تو از جمله خلايق يتيم بماند . خداى تعالى گفت : يار و نگاه دارندهء اويم . خداى عز و جل از براى ولادت او درهاى بهشت بفرمود گشادن . و آمنه چنين گفت كه چون از مدت حمل من شش ماه بگذشت aII من در خواب بودم . شخصى بيامد و پاى فرا من زد و گفت : اى آمنه تو حاملى به بهترين عالميان . چون بار بنهى و او در وجود آيد ، او را محمد نام نه و اين سخن پنهان دار و با كس بمگوى . ( 2 ) آمنه گفت : هيچ كس از قوم من حال من ندانست نه مرد و نه زن و من تنها در خانه بودم و عبد المطلب به طواف كعبه مشغول بود ، من بر خانى عظيم شنيدم چنان كه از آن بترسيدم و روز دوشنبه بود ، و چنان ديدم كه پر مرغى بر دل من ماليدند . و آن ترس از دل من برفت . پس باز نگريستم . شرابى سپيد ديدم كه به من دادند ، بستدم و بخوردم . پس جماعتى زنان را ديدم دراز بالا بر قامت خرما بنى همچون زنان و دختران عبد مناف گرد من