عبد الملك الخركوشي النيسابوري ( مترجم : نجم الدين محمود راوندى )

21

شرف النبي ص ( فارسي )

من محبوسم ، از دست من كارى برنخيزد ، اما مرا دوستى هست كه پيلبان ملك است . او را بگويم تا در خدمت ملك از براى تو سخنى بگويد . پس پيلبان بيامد و ملك را گفت : عبد المطلب سيد قريش آمده است ، مردم را در كوه و هامون a 8 طعام مىدهد و وحوش و طيور را . ملك او را بار داد . چون او را بديد ، اكرام و اجلالش كرد و او را بر تخت نشاند ، و ترجمان ملك را گفت كه عبد المطلب را چهار صد شتر بياورده‌اند ، آمده است و باز مىخواهد . ملك گفت كه با او بگوى كه چهارصد شتر ديگر بدهم تو اين خانه را كه دين تو و پدران تست بگذار . عبد المطلب گفت : من خداوند شترم ، خداوند خانه خود خانه را نگاه دارد . و گفته‌اند كه اهل حجاز و تهامه ثلثى از مالهاى تهامه عرض مىكردند بر ابرهه تا تعرض نرساند . البته راضى نشد و گفت : خانه بيران كنم . ( 1 ) پس عبد المطلب بيامد و حلقهء در كعبه بگرفت و گفت : بار خدايا ، اين خانهء تو است و همه كس خانهء خود نگاه دارد . تو اين خانه را نگاه دار . و بسيار تضرع كرد . پس حلقه رها كرد و برفت با جمع قريش ، همه دلتنگ و اندوهناك به سر كوه رفتند . ديگر روز ابرهه اسباب مهيا كرد و لشكر بياراست ، و پيلان را معد كرد تا در مكه رود بزرگترين پيلان را نام محمود بود . و ابرهه عزم چنان داشت كه خانه بيران كند و باز گردد و به يمن رود . چون پيل را روى فرا مكه كردند ، نفيل بن حبيب الخثعمى بيامد تا نزديك اين پيل كه نام او محمود بود ، و در گوشش گفت : ابرك محمود او ارجع راشدا من حيث جئت فانك فى بلد اللّه - الحرام . در حال پيل فرو خفت و چندانكه او را زدند برنخاست . و هر گه كه رويش با جانب يمن مىكردند مىرفت ، و چون رويش با جانب مكه مىكردند فرو مىخفت . ( 2 ) و گويند كه چون عبد المطلب در پيش ابرهه رفت ، و او را پيلان بودند كه همه او را سجده بردندى و پيلى عظيم داشت و