عبد الملك الخركوشي النيسابوري ( مترجم : نجم الدين محمود راوندى )
74
شرف النبي ص ( فارسي )
است و مردى است به سن بر آمده ، در حق او انعامى بفرماى تا او را بدان بزرگى و شرفى باشد . رسول عليه السلام گفت : بفرمائيد تا مناديئى بانگ زند كه هر كه در سراى بو سفيان رفت امن باشد . بو سفيان گفت : پدر و مادر من فداى تو باد . سراى من هستى از آن گوسفندانست . رسول گفت : هر كه سلاح بنهد امن باشد و هر كه در در بندد امن است . آنچه التماس ايشان بود مبذول داشت و زودتر از همه عفو كرد ، و كينه نخواست . ( 1 ) و ابو بكر صديق رضى اللّه پدر خويش را بياورد روز فتح مكه تا اسلام آورد . رسول گفت : اى ابو بكر ، چرا شيخ را رنجه كردى چرا نگذاشتى تا من به منزل او رفتمى . ابو بكر گفت : پدر و مادر من فداى تو باد ، او اوليترست كه به خدمت رسول آيد . چگونه اكرام ابو بكر كرد در حرمت داشتن پدرش ، و سخن گفت با او بدانچه دوست دارد . و به رسول عليه السلام رسيد آن روز كه در مكه مىرفت كه على بن ابى طالب رضى اللّه عنه دختر ابو جهل را ام جميل به زنى خواسته است . رسول عليه السلام در خشم شد و خطبه كرد و گفت : ميان دختر حبيب اللّه و دختر عدو اللّه جمع نشايد كرد ، و فاطمه جگر گوشهء من است . مرا شاد كند آنچه او را شاد كند ، و غمگين كند آنچه او را غمگين كند . ( 2 ) و آوردهاند كه عكرمه پسر ابو جهل آن روز كه فتح مكه بود بگريخت و به يمن شد . پس جماعتى او را خبر دادند از كرم رسول و آن كه او سرزنش نمىكند بر كسى ، و بدانچه گذشته است مؤاخذت نمىكند . عكرمه باز آمد و در مسجد الحرام آمد ترسان . چون رسول عليه السلام به دو نگريست برخاست از براى او و رداى خود از بهر او بينداخت و ميان دو چشمش بوسه داد . عكرمه گفت : مفارقت نكردم از رسول الا كه او را دوستر داشتم از تن خود و پدر و فرزند خود ، و اسلام آورد ، و اسلامش نيك بود تا روز اجنادين شهيد شد . و رسول عليه السلام با آن كس كه از او ببريدى از خويشانش بپيوستى ، فكيف كسى كه ازو نبريدى