عبد الملك الخركوشي النيسابوري ( مترجم : نجم الدين محمود راوندى )
68
شرف النبي ص ( فارسي )
آن مرد گفت : بلى يا رسول اللّه ، اين مرا است خاص يا همه مسلمانان را ؟ گفت : ترا و همه مسلمانان را . ( 1 ) و رسول عليه السلام از رحمتى و شفقتى كه بر امت داشت گفت : حدها كه در شرع واجب شود دفع كنيد مادام كه آن را طريقى يابيد . و همچنين گفت : درگذاريد از كريمان گناه ايشان ، و درگذاريد از عقوبت كردن خداوندان مروت ، مگر در حدود شرع . و آوردهاند كه بردگان از غنيمت آورده بودند . رسول عليه السلام زنى را ديد كه مىگريست . گفت : چرا مىگريى ؟ گفت : جدائى افكندند ميان من و پسر من . پسر مرا به زمين بنى عبس بفروختند . پس رسول عليه السلام صاحب سبى را بو اسيد ساعدى بخواند و گفت : تفريق كردى ميان اين زن و پسرش . او گفت : پسرش ضعيف بود نمىتوانست آمد . و اين زن او را بر نتوانست گرفت . من پسرش را به زمين بنى عبس بفروختم . رسول عليه السلام گفت : تو به نفس خويش برو و پسرش را بيار . ابو اسيد برفت و پسرش را بياورد و بدان زن داد . و رسول عليه السلم گفته است كه هر كه جدا كند ميان فرزند و مادر ، خداى تعالى او را جدا كند از دوستان او روز قيامت . و رسول عليه السلم گفت كه به شب به سر مرغان مرويد و ايشان را از آشيانه مرمانيد كه شب زينهارست ايشان را . ( 2 ) و آوردهاند كه كافرى يك شب به مهمان رسول آمد و شش بز آن شب بدوشيدند و آن كافر شير هر شش بخورد ، و رسول عليه السلم آن شب هيچ نخورد . پس بامدادان كافر مسلمان شد . رسول عليه - السلم فرمود تا يك بز بدوشيدند و او بخورد و سير شد . پس رسول عليه السلم گفت : المؤمن ياكل فى معا واحد a 26 و الكافر ياكل فى سبعة أمعاء . ( 3 ) و آوردهاند كه رسول عليه السلام روزى با جابر بن عبد اللّه بر اشتر جابر نشسته هر دو جائى مىرفتند . رسول جابر را گفت : اين اشتر به من فروش . جابر گفت : شتر تراست ، پدر و مادر من فداى تو باد يا رسول اللّه . رسول گفت : نه به فروش . جابر گفت : فروختم . رسول عليه السلم بلال را گفت : بها نقد كن و به