قاضى ابرقوه

592

سيرت رسول الله ( سيرة النبي ص ) ( عربي ، فارسي )

حكايت وى ، و صفت آن مقام كه سهيل بن عمرو سخن گويد و مدح سيّد ، عليه السّلام ، كند بشرح گفته آيد ، إن شاء اللّه تعالى . و أبو سفيان بن حرب را پسرى بود نام وى عمرو ، و او را نيز أسير كرده بودند و پسرى ديگر داشت او را كشته بودند [ 1 ] ، و چون قريش فداها بفرستادند و أسيران خود را بازستدند [ 2 ] ، أبو سفيان از بهر پسر خود ، عمرو [ 3 ] ، هيچ نفرستاد و او را گفتند كه : تو چرا هيچ نمىفرستى ؟ گفت : پسرى را بكشتند و پسرى ديگر فدا فرستم ، آن وقت دو غبن باشد ، من اين نكنم ، اگر پسرم در دست ايشان است گو باش تا وقتى كه ايشان خواهند . بعد از مدّتى يكى از أنصار 82 از بهر عمره [ 4 ] به مكّه آمد ، و عهد قريش با مسلمانان چنان بود كه هر كس كه از مسلمانان به مكّه روند ، از بهر حجّ يا عمره ، او را متعرّض نشوند و هيچ نگويند ، پس أنصارى پنداشت كه ايشان هم بر سر آن عهداند ، چون وى به مكّه درآمد ، أبو سفيان او را بگرفت و محبوس كرد از بهر پسر خود . پس چون خبر به مدينه رسيد كه آن مرد أنصارى را بگرفتند ، خويشان وى پيش سيّد ، عليه السّلام ، آمدند و شفاعت كردند تا عمرو كه پسر أبوسفيان است دستورى دهد تا برود و أنصارى باز پس فرستد [ 5 ] . سيّد ، عليه السّلام ، از بهر دل ايشان ، پسر أبو سفيان را دستورى داد و او را باز مكّه فرستاد . و أبو سفيان ، چون پسرش باز مكّه رسيد ، أنصارى را دستورى داد و او را باز مدينه فرستاد . حكايت ابو العاص بن الرّبيع كه داماد پيغمبر بود و از جملهء أسيران كه گرفته بودند ، يكى أبو العاص بود ، داماد پيغمبر ،

--> [ ( 1 - ) ] در اصل : داشت او را و كشته بودند . [ ( 2 - ) ] روا و ط و پا : باز خريدند . [ ( 3 - ) ] در اصل : ابو عمرو . [ ( 4 - ) ] در اصل : عمرو . [ ( 5 - ) ] پا : فرستند .