قاضى ابرقوه

584

سيرت رسول الله ( سيرة النبي ص ) ( عربي ، فارسي )

السّلام ، خواهد رسيدن ، يك خيك بزرگ چنگال [ 1 ] بكرد و برگرفت و به پيش سيّد ، عليه السّلام ، باز رفت و آن چنگال پيش پيغمبر ، عليه السّلام بنهاد ، و سيّد ، عليه السّلام ، روى باز أنصار كرد ، گفت : أبو هند يكى از شما است ، بايد كه با وى نكاح كنيد و وى را زن دهيد و از وى زن خواهيد . أنصار بعد از ان وى را زن دادند و از وى زن خواستند و ننگ نداشتند . و سوده [ 2 ] بنت زمعه كه زن پيغمبر ، عليه السّلام ، بود حكايت كرد و گفت كه : چون سيّد ، عليه السّلام ، از غزو بدر باز مدينه آمد و اسيران به مدينه آوردند ، من بتعزيت بعضى از أنصار رفته بودم كه ايشان [ 3 ] را در غزو بدر كشته بودند ، و در آن وقت هنوز آيت حجاب نيامده بود . و چون بخانهء سيّد ، عليه السّلام ، بازآمدم ، سهيل بن عمرو [ ديدم كه در گوشه‌اى از حجره سيّد بازداشته بودند و هر دو دست وى باز گردن بسته بودند . و سهيل بن عمرو ] از مهتران قريش بود و خويش من بود . پس چون وى را چنان ديدم گفتم : چرا چنان [ 4 ] مردان نمردى تا بارى [ ترا ] بدين رسوائى نديدمى ؟ و اين از بهر آن گفتم كه از بهر وى عظيم غمناك شدم ، گفتم اگر ترا كشته بودندى بهتر بودى كه ترا بدين فضيحتى رسوا كرده‌اند . پس سيّد ، عليه السّلام ، آواز من بشنيد و گفت : يا سوده ، با خداى و رسول وى شايد كه خيانت كنند و سخن چنين از سر تعصّب با دشمنان وى گويند ؟ سوده گفت : به استغفار درآمدم و گفتم : يا رسول اللّه ، به آن خدائى كه ترا براستى بخلق فرستاد ، كه نه با خود بودم چون اين سخن مىگفتم ، از بهر آنكه چون سهيل [ 5 ] بديدم كه وى را دست باز گردن بسته است ، عصبيّت خويشى مرا غلبه كرد و آن سخن

--> [ ( 1 - ) ] ماليده كه از نان و روغن و شيرينى سازند ( رشيدى ) . [ ( 2 - ) ] از نسخهء عكسى ايا تا اينجا ساقط است . [ ( 3 - ) ] كذا . [ ( 4 - ) ] روا و ط و پا : چون . ايا : همچون . [ ( 5 - ) ] در اصل : بسهيل .