قاضى ابرقوه

567

سيرت رسول الله ( سيرة النبي ص ) ( عربي ، فارسي )

نكشند ، سبب آن بود كه تا در مكّه بود ، أبو البخترى هرگز سيّد ، عليه السّلام ، نرنجانيده بود و سخنى نگفته بود كه موجب ايذاء سيّد ، عليه السّلام ، بود ، و آن أبو البخترى [ 1 ] از جملهء آنان بود كه در نقضِ عهد قريش سعى نموده بود و آن را باطل گردانيده بود ، و حكايت آن از پيش رفته است [ 2 ] ، و چون سيّد ، عليه السّلام ، وى را زينهار داده * بود ، بفرمود تا وى را نكشند . مجذّر بن ذياد البلوى ، كه از جملهء أنصار بود ، او را بيافت و گفت : پيغمبر ، عليه السّلام ، ترا زينهار داده است و نهى كرده است از آنكه كسى ترا بكشد ، اكنون بيا تا ترا به حضرت پيغمبر ، عليه السّلام ، برم ، و با أبو البخترى يكى ديگر بود [ 3 ] كه رفيق وى بود و از مكّه با وى آمده بود و گفت : اگر مرا زينهار دهى رفيق مرا نيز زينهار ده تا بيائيم ، مجذّر گفت : نتوانم ، كه سيّد ، عليه السّلام ، جز ترا هيچ كس ديگر اجازت [ 4 ] نداده است و بيش از تو نفرموده است . أبو البخترى گفت : اكنون كه رفيقم زينهار نمىدهى ، من نيز نمىآيم . گفت : چرا ؟ وى گفت : از براى آنكه در مروّت و حمّيت روا نباشد خود را رهانيدن و صاحب خود را بدست خصمان باز دادن ، و فردا زنان قريش بنشينند و مرا عيب كنند و گويند كه : أبو البخترى ، كه مردى پير بود ، تن خود برهانيد و صاحب خود را بدست خصم بازداد . پس أبو البخترى كنيت خود بر خواند و شمشير بر كشيد و روى به وى نهاد . چون وى دست بنداد ، مجذّر أبو البخترى بيفگند و وى را بقتل آورد و به خدمت پيغمبر ، عليه السّلام ، آمد و سوگند خورد بخداى و گفت : بدان خداى كه ترا براستى بخلق فرستاد كه جهد كردم تا أبو البخترى دست بدهد ، چنان كه فرموده بودى وى را به خدمت تو آورم ،

--> [ ( 1 - ) ] در اصل و روا و ط و پا بخلاف متن عربى ج 2 ص 282 : پدر آن ابو البخترى . [ ( 2 - ) ] رجوع شود به صفحه‌هاى 361 و 362 همين نسخه . [ ( 3 - ) ] در اصل : و ابو البخترى يكى ديگر داشت ، و از روا نقل شد . [ ( 4 - ) ] روا : زينهار .