قاضى ابرقوه

562

سيرت رسول الله ( سيرة النبي ص ) ( عربي ، فارسي )

مرا بر تو قصاص است و حق تعالى ترا براستى بخلق فرستاد و ظلم و حيف در حضرت تو نگنجد . سيّد ، عليه السّلام ، جامه از سينهء خود برگرفت و گفت : يا سواد ، بيا و همان تير و بر گير و بر سينهء من نه ، همچنانكه من بر آن تو نهادم . سواد گفت : شايد . و چون سيّد ، عليه السّلام ، سينهء خود برهنه كرد ، سواد برفت و بوسه‌اى بر سينهء مبارك وى نهاد و دور باز رفت و بيستاد . پس سيّد ، عليه السّلام ، وى را گفت : يا سواد ، چرا چنين كردى ؟ گفت : يا رسول اللّه ، حال چنين است كه تو مىبينى و كارى چنين فرا رسيده است ، و من مىترسم كه آخر عهد و آخر عمر من خواهد بود ، و من فرصتى چنين يافتم و با خود گفتم كه پيشتر از آنكه مرا مرگ رسد ، بهانه‌اى سازم و روى خود بر سينهء مبارك تو نهم ، تا چون بميرم حق تعالى بر من رحمت كند ، و غرض من خود اين بود ، يا رسول اللّه . پس رسول ، عليه السّلام ، بر وى دعا كرد و ثنا گفت و گفت : برو كه حق تعالى بر تو رحمت كرد و ترا از آتش دوزخ برهانيد . و بعد از ان سيّد ، عليه السّلام ، صف لشكر خود راست كرد و ايشان را بقتال [ 1 ] مشغول كرد ، و خود در آن عريش شد كه سعد بن معاذ از بهر وى پرداخته بود ، و بيستاد و روى به قبله آورد و دست بدعا برداشت و خداى را مىخواند و از وى نصرت همىطلبيد و تضرّع و زارى مىكرد و مىگفت : بار خدايا ، در روى زمين ، خود همين يك گروه‌اند كه به تو و پيغمبر تو ايمان آورده‌اند و ترا همىپرستند ، و اگر بفرياد ايشان نرسى و ايشان را نصرت ندهى ، بضرورت دشمنان تو بر ايشان چيره شوند و ايشان را هلاك كنند ، و آن وقت كس نماند در عالم كه ترا پرستند . و أبو بكر صدّيق ، رضى اللّه عنه ، تنها در آن عريش بود و با سيّد ، عليه السّلام ، دست بدعا برداشته بود و سيّد ، عليه السّلام ، مىديد كه در دعا چندان مبالغت مىكرد و با حق تعالى چندان مناشدت [ 2 ] مىنمود ،

--> [ ( 1 - ) ] روا : مصاف . [ ( 2 - ) ] مناشده ، سوگند خورانيدن ( منتهى ) .