ابن هشام الحميري ( مترجم : سيد هاشم رسولى محلاتى )
99
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي )
( 1 ) من در آن زمان غلام جبير بن مطعم بودم و عموى او طعيمة بن عدى در جنگ بدر بدست مسلمانان كشته شد بود . همين كه جنگ احد پيش آمد و سپاه قريش بسوى مدينه حركت كرد جبير به من گفت : اگر تو بتوانى حمزة بن عبد المطلب عموى محمّد را در عوض عموى من طعيمة بكشى تو را آزاد خواهم كرد . من كه بزرگ شدهء حبشه بودم و در پرتاب كردن حربه مانند حبشيان ديگر مهارتى داشتم بهمراه قريش بمدينه آمدم ، جنگ كه شروع شد سراغ حمزة را گرفتم و چون او را به من نشان دادند مانند سايه همه جا او را تعقيب ميكردم و مراقب بودم تا فرصتى بدست آورم و زوبينى [ ( 1 ) ] را كه همراه داشتم بسوى او پرتاب كنم . حملههاى حمزة بسيار سخت بود و بهر سو كه حمله ميكرد صفوف منظم قريش را از هم ميدريد و كسى نمىتوانست در برابر او مقاومت كند ، من نيز كه در كمينش بودم گاهى ناچار ميشدم در پشت درخت و يا سنگى مخفى شوم تا مبادا چشمش به من افتاده و مرا بكشد . تا هنگامى كه سباع بن عبد العزى در پيش روى من درآمد حمزة او را ديد و او را بمبارزه دعوت كرد ، و بدنبال آن بجلو رفته شمشيرى حوالهء او كرد كه سرش را پرتاب كرد ، من در اين هنگام كه او را سرگرم كشتن سباع ديدم حركتى بزوبين داده و بسوى او پرتاب كردم ، حربه تهيگاه حمزة را شكافت و از ميان دو رانش خارج شد . حمزة برگشت تا خود را به من برساند و ضربت انتقامى خود را به من بزند ولى نتوانست و روى زمين افتاد ، من همچنان ايستادم تا هنگامى كه جان سپرد پيش رفتم و زوبين خود را از تهيگاهش بيرون آوردم و چون مقصودم حاصل شده بود بميان لشگرگاه رفتم و در آنجا آسوده خاطر نشستم ، زيرا هدفم تنها كشتن حمزة و آزاد شدن بود كه آن را انجام داده بودم ، و چون بمكة باز گشتم جبير مرا آزاد كرد و هم چنان تا روزى كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله مكه را فتح كرد در آنجا بودم از آن
--> [ ( 1 ) ] زوبين نيزه كوتاهى را گويند كه در قديم هنگام جنگ به طرف دشمن پرتاب ميكردهاند .