ابن هشام الحميري ( مترجم : سيد هاشم رسولى محلاتى )
32
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي )
( 1 ) از دين محمّد بردار ، و بلال در همان حال ميگفت : أحد . . . أحد . . . ( خدا يكى است . . . ) از اين رو بسوى او دويده فرياد زد : اين ريشه و اساس كفر امية بن خلف است ! روى رستگارى را نبينم اگر امروز بگذارم او نجات يابد ! من داد زدم : اى بلال اين هر دو اسير من هستند ، آيا با اسيران من چنين رفتار ميكنى ؟ بلال بسخن من وقعى ننهاده همان حرف را تكرار كرد . دوباره صدا زدم : اى بلال گوش كن چه ميگويم ؟ ديدم همان كلام را تكرار كرده و دنبالش با صداى بلند فرياد زد : اى ياران خدا بيائيد . . . بيائيد كه ريشهء كفر اينجاست ! بيائيد . . . كه امية بن خلف اينجاست . چيزى نگذشت كه مسلمانان از چهار طرف حلقهوار ما را احاطه كردند من هر چه خواستم از آن دو دفاع كنم نشد تا بالاخره يكى از مسلمانان شمشير كشيده و پاى پسر امية را قطع كرد چنان كه به زمين افتاد . امية كه آن منظره را ديد چنان فريادى زد كه تا كنون نشنيده بودم و بدنبال او سايرين نيز حمله كردند و آن دو را با شمشير قطعه قطعه كردند . عبد الرحمن پس از اين قصه بارها ميگفت : خدا بلال را رحمت كند كه هم زرهها را از دست ما داد و هم اسيران را ( و با اين ترتيب ضرر زيادى به من زد ) . حضور فرشتگان در جنگ بدر : ابن عباس از مردى از قبيلهء بنى غفار نقل كند كه گفت : روزى كه جنگ بدر اتفاق افتاد من و يكى از عموزادگانم جزء قريش و مشركين بوديم هنگامى كه جنگ شروع شد ما دو نفر به بالاى تپه و كوهى رفتيم تا از دور ناظر جنگ باشيم و چون يكى از دو لشگر فائق شدند ما هم براى غنيمت خود را بميان آنها بيندازيم . هم چنان كه در بالاى كوه بتماشا نشسته بوديم بناگاه از پشت سر صداى همهمهء اسبان به گوش ما خورد و شنيدم كسى ميگفت : « حيزوم » [ ( 1 ) ] پيش برو .
--> [ ( 1 ) ] « حيزوم » چنانچه در روايات شيعه و سنى آمده نام اسب جبرئيل بوده است .