هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )

77

سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )

آمد . سعد گفت : اى رسول خدا ، اين مادر من است . پيامبر فرمود : آفرين بر او . كبشه به آن حضرت نزديك شد و او را بدقت نگريست و گفت : حال كه ترا تندرست مىبينم مصيبت من بهبود مىيابد ، زيرا وى در سوگ پسرش عمرو بن معاذ بود . پيامبر به وى فرمود : اى ام سعد ، مژده باد بر تو و خانواده‌هاى كشتگان كه شهداى ايشان در بهشتند ، و همگى با هم همدمند و دربارهء خانوادهء خويش شفاعت مىكنند . وى گفت : اى رسول خدا ما خشنود هستيم ، چه كسى پس از اين بر آنان مىگريد . سپس گفت : اى رسول خدا براى بازماندگان دعا كن . پيامبر فرمود : « خداوندا ، اندوه از دلهاى ايشان ببر و مصيبتشان را پاداش ده و به بازماندگان بخاطر آنان كه پيشتر رفتند نيكى كن » . ( 1 ) سپس پيامبر ( ص ) به سعد بن معاذ فرمود : جراحت در خاندان تو گسترده است . هر كه زخم خورد ، بايد زخم خويش را درمان كند ، و همراه من به خانه‌ام نيائيد . سعد بن معاذ در ميان آنان بانگ برداشت كه پيامبر بر شما تكليف كرده است كه هيچ مجروحى از بنى عبد الاشهل در پى او نرود . وقتى اين سخن گفته شد ، مجروحان كه سى تن بودند از رفتن در پى بىآن حضرت بازايستادند و به درمان زخمهاى خويش پرداختند . ( 2 ) سعد بن معاذ همچنان همراه پيامبر تا خانهء آن حضرت رفت . سپس به نزد زنان خاندانش بازگشت و آنان را روانه كرد و هيچ زنى نماند مگر آنكه سعد او را به خانهء پيامبر آورد كه در ميان نماز مغرب و عشا به گريه مشغول بودند . پيامبر پس از آنكه يك سوم از شب گذشت برخاست و صداى گريه شنيد . پرسيد : اين صدا چيست ؟ گفتند زنان انصارند كه بر حمزه مىگريند . پيامبر فرمود : خداوند از شما و فرزندانتان خشنود باشد ، و فرمان داد زنان به خانه‌هاشان بازگردند . ام سعد حكايت مىكند كه ما يك سوم از شب گذشته بود كه به همراه مردانمان به خانه‌هامان بازگشتيم ، و از آن پس هرگز زنى براى كشتهء خود نمىگريست مگر آنكه با گريه بر حمزه آغاز مىكرد .