هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )
75
سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )
صفيه گفت : من تا پيامبر را نبينم بازنمىگردم . و چون پيامبر را ديد گفت اى رسول خدا پسر مادرم حمزه كجاست . فرمود : او در ميان مردم است . گفت تا او را نبينم بازنمىگردم . زبير راه بر او مىگرفت و او را مىكشيد تا آنكه ايستاد ، پيامبر نمىخواست صفيه حمزه را در آن حالت ببيند . ( 1 ) در روايت ديگرى آمده است : هنگامى كه صفيه به ميدان جنگ آمد انصار مانع آمدن او به نزد پيامبر شدند . پيامبر به آنان فرمود : رهايش كنيد ، صفيه آمد تا بر سر پيكر حمزه نشست و گريست . پيامبر نيز با وى مىگريست و فاطمه ( س ) سرور زنان نيز همراه وى بود . سپس پيامبر به صفيه و فاطمه فرمود : مژده باد كه جبرئيل به من خبر داد حمزه در ميان اهل آسمانها بنام شير خدا و شير پيامبرش نوشته شده است . آنگاه پيامبر ( ص ) فرمان داد كشتگان را به خاك بسپارند . هر دو يا سه تن را در يك گور به خاك مىسپردند و هرگاه شهيدى را مىآوردند كه پيامبر بر او نماز بگزارد ، پيامبر حمزه را نيز با او همراه مىكرد و بر هر دو نماز مىگزارد . ( 2 ) از على ( ع ) نقل شده است كه پيامبر هفتاد تكبير بر حمزه گفت ، كه نتيجه مىشود پيامبر بر حمزه به همراه ديگر شهيدان چهارده مرتبه نماز گزارده و در هر نماز پنج تكبير گفته است ، چنان كه نظر شيعهء اماميه است . پيامبر چون از خاك سپارى كشتگان آسوده شد ، اسبش را خواست و بر آن سوار گرديد . مسلمانان به گردش روى آوردند . بيشترشان زخمى بودند و جراحت در ميان بنى سلمه و بنى عبد الاشهل گستردهتر بود . چون به اصل الحره رسيدند ، پيامبر فرمود صف بكشيد . مردان در دو صف قرار گرفتند و پشت سر ايشان زنان ايستادند كه چهارده زن مىشدند ، آنگاه پيامبر دستانش را بالا برد و گفت : « اللّهمّ لك الحمد كلّه اللّهمّ لا قابض لما بسطت و لا مانع لما اعطيت ، و لا معطى لما منعت و لا هادى لما اضللت و لا مضلّ لمن هديت و لا مقرّب لما باعدت ، و لا مباعد لما قرّبت ، اللّهمّ انّى اسألك من بركتك و رحمتك و فضلك و عافيتك اللّهمّ انّى اسألك النّعيم المقيم الّذى لا يحول و لا يزول ، اللّهمّ انّى