هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )
59
سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )
كه با شمشيرش همچون شتر تشنه مردم را تهديد مىكرد . هنگامى كه به سباع بن عبد العزى رسيد ، حمزه به وى گفت : اى ابن مقطعة البظور ، بسوى من بيا . آنگاه او را با شمشيرش زد . من سلاح خود را آماده كرده بودم و او مرا نمىديد ، نيزهء خود را در دست تكان دادم تا از وضعيتش راضى شدم ، آنگاه آن را بسوى وى پرتاب كردم كه به كفل او نشست و از ميان پاهايش بيرون آمد . وى بسوى من آمد ولى ضعف بر وى چيره شد و بر زمين افتاد . من او را مهلت دادم تا جان داد ، آنگاه بسوى وى رفته نيزهء خود را از تن وى بيرون كشيده از ميدان جنگ كناره گرفتم ، چون به كس ديگرى كار نداشتم . ( 1 ) در روايت ديگرى آمده است : چون حمزه سباع بن عبد العزى را كشت به وحشى كه نيزهء خويش را بدست گرفته و پشت صخره كمين گرفته بود نگاه كرد . ميان او و وحشى خندقى فاصله بود . حمزه بسوى وحشى روى آورد ، ولى پايش لغزيد و به پشت بر زمين افتاد و پيش از آنكه برخيزد وحشى نيزهء خود را بسوى او افكند كه به سرين وى اصابت كرد . هند چون از كشته شدن حمزه آگاهى يافت دلش آرام نگرفت ، با زنان همراهش به راه افتاده كشتگان مسلمانان را مثله مىكردند و گوشها و بينىهاى آنان را مىبريدند و از آنها گردنبند و گوشواره مىساختند . سپس هند به سراغ حمزه آمده شكم وى را شكافت و كبد وى را با دست بيرون كشيد و پارهاى از آن را كنده در دهان خود گذارد و با دندان شروع به جويدن آن كرد ، ولى نتوانست آن را فرو برد . ( 2 ) در روايت شرح نهج البلاغه از واقدى نقل شده است : هنگامى كه وحشى خبر كشتن حمزه را به هند داد وى جامه و زينتهاى خود را در آورده به وى داد ، و به او گفت : وقتى به مكه آمدى ده دينار طلا به تو مىدهم . سپس به وى گفت : قتلگاهش را به من نشان بده . و چون او نشانش داد آمد ، شكم حمزه را دريد و گوشها و بينى و برخى از اندامهاى ديگر وى را بريد و از آنها دو دستبند و دو بازوبند ساخت و جگر او را برداشته با خود به مكه برد .