هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )
44
سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )
چون دو لشكر با يكديگر روبرو شدند ابو عامر نخستين كسى بود كه با وابستگان خود و بندگان مكيان به مقابل اوس آمد . وى بانگ برداشت : اى مردم قبيلهء اوس ، من ابو عامرم . گفتند : اى فاسق ، خدا چشم ما را به تو روشن نكرد - وى در جاهليت به راهب معروف بود و پيامبر او را فاسق ناميد . ابو عامر چون مخالفت آنان را با خويش ديد گفت : قوم من پس از رفتن من حال بدى پيدا كردهاند . سپس با اوس پيكار نمود و آنان را سنگباران نمود . ( 1 ) آنگاه پيامبر شمشيرى بدست گرفت و فرمود : چه كسى حق اين شمشير را ادا مىكند ؟ مردانى براى گرفتن شمشير پيش قدم شدند و آنچنان كه ابن كثير روايت نموده عمر بن خطاب نيز از جملهء آنان بود ، ولى پيامبر شمشير را به ايشان نداد و همچنان سخن خود را تكرار مىنمود تا آنكه ابو دجانهء انصارى سماك بن خراشه از بنى ساعده برخاست و گفت : اى رسول خدا حق آن چيست ؟ فرمود حقش آنست كه آن قدر دشمن را با آن بزنى تا خم شود . وى گفت : اى رسول خدا من حق آن را ادا مىكنم . پيامبر شمشير را به وى داد . ابو دجانه مردى دلير و در هنگام جنگ فخرفروش و با تبختر بود . دستارى سرخ به سر مىبست و هنگامى كه آن دستار را مىبست مردم مىفهميدند او به جنگ مىرود . ( 2 ) در شرح نهج البلاغه از واقدى نقل شده كه يكى از منافقان مدينه كه قزمان نام داشت از رفتن به احد خوددارى كرد . زنان بنى ظفر او را سرزنش كرده گفتند : اى قزمان ، مردان براى جنگ رفتهاند و تو ماندهاى ، آيا از كارى كه كردى شرم نمىكنى ؟ تو زن هستى نه مرد . همينطور او را از خود راندند تا به خانه رفت و سلاح پوشيد و بيرون آمده مىدويد تا به پيامبر ( ص ) كه صفهاى مسلمانان را سامان مىداد رسيد . پس از صف آخر پيش آمد تا به صف اول رسيد و به پيامبر پيوست . هنگامى كه جنگ آغاز گشت او نخستين كسى از سپاه مسلمانان بود كه تير انداخت و تيرها را چنان مىافكند كه گوئى نيزهاند ، سپس شمشير كشيد و پيكارى نمايان كرد و سرانجام خود را كه زخمى شده بود كشت . هنگامى كه مسلمانان پا به فرار