هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )

422

سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )

كه بر ديگران روا نيست بر او رواست . ( 1 ) عمر بن خطاب ، دورترين مردم از چنين اوهامى بود . او حتى يك لحظه هم در مرگ پيامبر ترديد نكرد . بلكه به هنگام سخت شدن بيمارى پيامبر اطمينان داشت كه آن حضرت به زودى به ديدار پروردگارش خواهد رفت . به همين جهت نيز از پيوستن به سپاه اسامه سرباززد و كوشيد از حركت آن جلوگيرى كند . همچنين هنگامى كه پيامبر دوات و كاغذ خواست تا نظر خويش را براى ايشان بنويسد ، به آن حضرت نسبت هذيان داد و گفت : كتاب خدا براى ما كافى است . اگر او معتقد بود پيامبر نمىميرد ، از اينكه وى براى هر يك از مردم عهدى قرار دهد چه زيانى مىبرد ؟ سخن او كه گفت : « حسبنا كتاب الله » معنايى جز اين ندارد كه كتاب خدا پس از مرگ تو براى ما كافى است و ما نيازى به نوشتهء تو نداريم . ( 2 ) من گمان نمىكنم كسى عمر بن خطاب را بشناسد و با اين حال احتمال بدهد كه او چيزى را كه مىگفت گمان برده و يا باور كرده باشد ، بجز برخى از شيعيان بىخبر كه او را نسبت به ساده‌ترين چيزها به نادانى متهم مىكنند و مىگويند او كه اين را نمىدانست چگونه براى خلافت شايسته است ، و گروهى از اهل سنت كه مىگويند او دچار بهت‌زدگى شده از اين خبر درك خود را از دست داده بوده است ، و براى عذر آوردن از جانب او اين سخنان را مكرر بازگو مىكنند . او و ديگر مسلمانان مىدانستند كه پيامبر بارها بر خلاف على ( ع ) تصريح نموده است . او مىدانست روانه كردن اسامه در آن زمان بخصوص و پافشارى پيامبر بر حركت دادن سپاه به اين صورت و مخالفتش با نپيوستن او و ابو بكر به سپاه همگى براى آن است كه فضا را براى على ( ع ) خالى كند و در نبود ايشان خلافت را براى على بدون وجود رقيب به پايان رساند . او مىدانست نوشته‌اى كه پيامبر مىخواست براى ايشان بنگارد جز نص قاطعى بر خلافت على نيست . از همين رو مخالفت كرد و سخنى گفت كه پيامبر بخاطر آن