هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )

371

سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )

بپوشد و زيبا گردد . پيش از آنكه سپاه وارد مكه شود على ( ع ) به سوى ايشان بازگشت و ايشان را در حالى يافت كه آن جامه‌ها را به بر داشتند . به فرماندهء لشكر فرمود : واى بر تو ، اين چه كارى است ؟ گفت : لباسها را به ايشان پوشاندم تا هنگامى كه بر مردم وارد مىشوند زيبا و آراسته باشند . على ( ع ) فرمود جامه‌ها را در آوردند و آنها را به غنيمتها بازگرداندند . افراد سپاه از على گله كردند . چون پيامبر گلهء ايشان را شنيد فرمود : اى مردم از على شكايت نكنيد . به خدا سوگند او در راه خداوند خشن‌تر از آن است كه باكى از گله داشته باشد . ( 1 ) در بدايه و نهايه از ابو بريده نقل شده است كه گفت : من على را بگونه‌اى دشمن مىداشتم كه هرگز هيچ‌كس را چنان نداشته بودم . و مردى از قريش را بخاطر آنكه على را دشمن مىداشت دوست داشتم . آن مرد بر سپاه گماشته شد و من بخاطر دشمنى وى با على با او همدم گشتم . ما زنانى را به اسارت گرفته بوديم ، از اينرو فرماندهء لشكر به پيامبر ( ص ) نامه‌اى نگاشت كه فردى را براى جدا كردن خمس آنها بفرستد پيامبر ( ص ) على را فرستاد . در ميان اسيران زنى زيبا بنام وصيفه وجود داشت . على خمس اسيران را جدا كرد و باقيمانده را در ميان سپاه تقسيم نمود . آنگاه على درحالىكه آب غسل از سرش مىچكيد بيرون آمد . ما پرسيديم : اى ابو الحسن اين كار چه بود ؟ فرمود : آيا نديديد وصيفه در ميان اسيران بود ، او در خمس و سپس در سهم خاندان پيامبر قرار گرفت . فرمانده سپاه در اين باره نامه‌اى به پيامبر نگاشت . گفتم : مرا براى تأييد مطالب نامه‌ات روانه كن . ( 2 ) چون بر پيامبر وارد شدم به خواندن نامه پرداختم و گفتم : اى رسول خدا اين مرد راست گفته است . پيامبر دستهاى من و نامه را در دست گرفت و آنگاه فرمود : آيا تو على را دشمن مىدارى ؟ گفتم : آرى . فرمود : او را دشمن نداشته باش و اگر او را دوست مىداشتى دوستيت را نسبت به او بيفزاى ، زيرا سوگند به آنكه جان من به دست اوست سهم خاندان على در خمس بيشتر و برتر از وصيفه است .