هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )

32

سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )

را در قبا بر درب مسجد يافت و نامه را به وى تسليم نمود . پيامبر آن را به ابى بن كعب داد و او آن را براى آن حضرت خواند . پيامبر به وى دستور داد اين خبر را پنهان دارد و با هيچ‌كس دربارهء آن سخن نگويد . ( 1 ) پيامبر ( ص ) سپس به مدينه بازگشت و به خانهء سعد بن ربيع رفت و آنچه را كه عباس فرستاده بود به وى بازگفت و از او خواست خبر را پنهان بدارد ، و فرمود به خدا اميد دارم كه در اين رويداد خيرى باشد . چون پيامبر ( ص ) بيرون رفت زن سعد از وى پرسيد پيامبر به تو چه گفت ؟ وى گفت : بىمادر به تو چه مربوط است . گفت : من سخنان شما را شنيدم ، و داستان را به وى بازگفت . سعد إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ گفت . دست زن را گرفت و بدنبال پيامبر آمده به آن حضرت ما وقع را خبر داد و گفت ترسيدم خبر فاش شود و گمان كنيد من آن را فاش نموده‌ام . پيامبر به وى فرمود : رهايش كن و كارى به وى نداشته باش . قريش به راه خود ادامه دادند تا به عقيق در دامنهء كوهى در پنج ميلى مدينه رسيدند سپس از آنجا حركت كردند تا در برابر مدينه ، در ذى الحليفه فرود آمدند . در آن هنگام پنج روز از شوّال باقى مانده بود . قريش اسبان و شتران خود را در مزارع اطراف مدينه رها كردند تا در آنجا بچرند . ( 2 ) پيامبر انس و مونس دو پسر فضال را روانه كرد تا براى او خبر بگيرند . آنان قريش را در حالى يافتند كه به مدينه نزديك گشته و اسبان و شتران خود را در مزارع رها نموده بودند . پيامبر پس از آن دو حباب بن منذر بن جموح را مخفيانه فرستاد و به او فرمود : چون برگشتى اخبار آنان را در ميان مردم به من نده ، نمىبينى كه در ميان ايشان افرادى ضعيف الايمان هستند ( يا منافق ) . وى رفت تا داخل لشكريان ايشان گرديد و از شمار و تجهيزاتشان آگاهى يافت و سپس بازگشته پيامبر را آگاه نمود و به آن حضرت گفت : آنان سه هزار تن يا اندكى بيش و كم‌اند ، بيش از دويست اسب دارند و عده‌اى كه مىپندارم هفتصد تن باشند روى لباس زره