هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )
308
سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )
يورش آوردند سختتر آمد . على دست مرا گرفت و با خود برد . من اگر كسى را مىيافتم كه مرا از دست او نجات بخشد او را به كمك مىخواندم . گفتم : اى على آيا تو زبان مرا قطع مىكنى ؟ گفت : من فرمان پيامبر را دربارهء تو اجرا مىكنم . همچنان مرا برد تا وارد پرچينها كرد و به من فرمود : از چهل تا صد بشمار . گفتم : پدر و مادرم فداى تو ، چقدر شما بزرگوار و بردبار و دانائيد . سپس على ( ع ) فرمود : رسول خدا به تو چهل شتر بخشيد و تو را همراه مهاجران قرار داد . حال اگر مىخواهى آن را بردار و اگر مىخواهى صد شتر بردار و از اهل صدتائىها باش . گفتم : اى على مرا راهنمائى كن . فرمود : من به تو مىگويم آنچه را كه پيامبر به تو داده بگير و راضى باش . گفتم : من چنين مىكنم . ( 1 ) بيشتر نويسندگان سيره به اين مقدار بسنده كردهاند كه پيامبر ( ص ) هنگامى كه شعر او را شنيد فرمود برويد و زبانش را قطع كنيد و هر چه مىخواهد به او بدهيد . چون توزيع غنائم به اين ترتيب به پايان رسيد و بخشش بزرگتر آن براى كسانى بود كه هنوز شرك را در دل داشتند مانند ابو سفيان ، معاويه ، عكرمه و امثال ايشان و انصار محروم ماندند ، اين كار بر ايشان گران آمد . برخى از ايشان گفتند : اين گونه تقسيم عادلانه نيست . و برخى ديگر گفتند : محمد قوم خود را ديده و پس از اين با ما چنين مىكند . سخنان ديگرى نيز از ايشان صادر شد كه نشان مىداد از توزيع غنائم به اين صورت ناخشنودند . ( 2 ) سعد بن عباده به نزد پيامبر ( ص ) آمده آن حضرت را از برخورد انصار با اين مسأله آگاه ساخت . پيامبر از وى پرسيد : اى سعد خودت در اين باره چه مىگوئى ؟ گفت : من هم يكى از قوم خود هستم . پيامبر به او فرمود : قوم خود را در اين پرچين گردآور . او نيز انصار را در آنجا گرد آورد . آنگاه پيامبر به همراه على ( ع ) به آنجا آمد . از مهاجران كسان ديگرى نيز آمدند كه پيامبر ( ص ) آنان را بازگرداند . سپس رو به انصار كرده فرمود : اى گروه انصار اين سخنان چه بود كه از شما به من رسيد ؟ آيا مرا در دل