هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )
306
سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )
( 1 ) اقرع بن حابس گفت : ولى من و بنو نعيم حق خود را رها نمىكنيم ، و عيينة بن حصن از بنى فزاره نيز همين برخورد را داشت . عباس بن مرداس نيز برخاسته گفت : من و بنى سليم نيز چيزى به ايشان بازنمىگردانيم ، ولى بنى سليم از اين سخن بازگشتند و گفتند : آنچه سهم ماست از آن رسول خدا باشد . پيامبر برخاست و به كسانى كه به حق خود در اسيران دست تمسك مىجستند فرمود : اين گروه با اسلام آوردن به اينجا آمدهاند و من ايشان را ميان اسيران و اموالشان مخير كردهام . آنان زنان و فرزندانشان را برگزيدهاند . حال هر كس كه حق خود را از اين اسيران مىخواهد ، اسيرش را رها كند و به جاى هر اسير شش شتر بگيرد . آنان اين پيشنهاد را پذيرفتند و همگى اسيران سهم خود را رها كردند و هوازن پس از اعلان اسلام خود زنان و فرزندانشان را بازگرداندند . پيامبر ( ص ) از نمايندگان هوازن دربارهء مالك بن عوف كه فرماندهى سپاه را به عهده داشت پرسيد . گفتند او به طائف رفته و به همراه ثقيف در آنجا پناه گرفته است . پيامبر فرمود : به او خبر دهيد اگر مسلمان شده نزد من بيايد خانواده و اموالش را به او - بازمىگردانم و صد شتر نيز به او مىدهم . چون مالك را از سخن پيامبر آگاه ساختند پنهانى به راه افتاد و به نزد پيامبر ( ص ) آمد و مسلمان شد . پيامبر نيز خانواده و اموالش را به او بازگرداند و آنچه را نيز كه وعده كرده بود به وى بخشيد و او را بر قومش و هر كه از قبايل اطراف طائف كه مسلمان شود برگماشت . ( 2 ) چون پيامبر ( ص ) از كار هوازن آسوده گشت و زنان و اموالشان را به ايشان بازگرداند ، سوار شد و خواست مردم را به سوى مكه ببرد ، ولى مسلمانان گرد او را گرفته گفتند : اى رسول خدا ، غنيمتها را ميان ما تقسيم كن . آنان مىترسيدند ديگر اعراب همچون مالك بن عوف به نزد پيامبر بيايند و آن حضرت اموالشان را به آنان بازگرداند . همچنان يك به يك اصرار كردند تا آن حضرت را به سوى درختى كه در آنجا بود كشاندند ، و رداى آن حضرت را بردند . پيامبر ( ص ) فرمود : اى مردم رداى مرا