هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )

294

سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )

تو گمراه بودى و خداوند تو را به اسلام هدايت فرمود . ( 1 ) چون پيامبر سازمان دادن سپاهش را به پايان رساند و آنگونه كه يادآور شديم برخى از تجهيزات را از صفوان بن اميه به امانت گرفت ، به همراه دوازده هزار رزمنده از مكه بيرون آمد . دو هزار تن از ايشان از اهالى مكه و ده هزار تن نيز كسانى بودند كه روز فتح مكه همراه او بودند . سپاه از مكه حركت نمود . پيشاپيش آن اسبان و شترانى قرار داشتند كه مواد مورد نياز سپاه را مىبردند . آن روز سوم شوال سال هشتم هجرى بود . مسلمانان از بسيارى از شمار خود كه در تاريخ جنگهايشان با مشركان بىمانند بود دچار غرور گشتند و آنگونه كه در برخى از روايات آمده ابو بكر گفت : امروز از كمى شمار شكست نخواهيم خورد . مالك بن عوف سه تن از پيروانش را روانه كرد و به ايشان مأموريت داد به ميان اصحاب پيامبر بروند و وضعيت ايشان را براى او خبر ببرند . آنان رفتند ولى چيزى نگذشت كه همچون خرد ازدست‌دادگان و درحالىكه ترس بر ايشان چيره گشته بود بازگشتند و به او گفتند : ما مردانى سپيدپوش را ديديم كه بر اسبانى ابلق سوار بودند . به خدا سوگند اگر آنان به ما يورش آورند اين سپاه نمىتواند ما را از شكست نگهدارى كند . ولى مالك همچنان به راه خود ادامه داد و بر پيكار با مسلمانان و در صورت امكان نابودى آنان مصمم بود . ( 2 ) در كتابهاى سيره از حارث بن مالك آمده است كه گفت : ما كه تازه از جاهليت جدا شده بوديم به همراه پيامبر ( ص ) بسوى حنين رهسپار شديم . قريش و ديگر اعراب درخت عظيمى داشتند كه به آن « ذات انواط » مىگفتند . آنان هر سال در زير آن گرد مىآمدند و زير آن قربانى مىكردند . مىخوردند و استراحت مىكردند و به شب‌زنده‌دارى و داستان‌گوئى مىپرداختند . هنگامى كه ما آن درخت را ديديم فرياد كرديم : اى رسول خدا براى ما نيز همچون ايشان ذات انواطى قرار بده . پيامبر اين درخواست را رد كرد و فرمود : شما همان را گفتيد كه قوم موسى