هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )

270

سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )

به نزد پيامبر ببرم ، زيرا اگر در حالت ديگرى ترا بيابد ترا خواهد كشت . گفت به خدا سوگند اين را مىدانم . ( 1 ) عباس بن عبد المطلب - آنچنان كه در روايت واقدى آمده - مىگويد : من ابو سفيان را پشت سر خود سوار نمودم و به سوى لشكرگاه مسلمانان روان شدم . مسلمانان شبانه آتشهائى افروخته بودند . چون به گروهى از ايشان برخوردم گفتند : اين عموى پيامبر است كه بر استر پيامبر سوار است . تا آنكه به گروهى برخوردم كه عمر بن خطاب نيز در ميان ايشان بود . وى ابو سفيان را پشت سر من ديد و گفت : اين ابو سفيان دشمن خداست ، سپاس خدائى را كه ترا بىعهد و پيمان در دست ما قرار داد . و با شتاب به سوى پيامبر روان شد . عباس گفت : من نيز استر را به حركت آوردم تا همگى بر در خيمهء پيامبر گرد آمديم . من به همراه ابو سفيان بر پيامبر وارد شدم . عمر بن خطاب گفت : اى رسول خدا اين ابو سفيان است كه خداوند او را در چنگ تو قرار داده ، اجازه بده من گردنش را بزنم . من گفتم : اى رسول خدا من به او پناه داده‌ام ، آنگاه به پيامبر نزديك شده گفتم : به خدا سوگند امشب هيچ‌كس جز من خصوصى با پيامبر سخن نخواهد گفت . چون عمر بن خطاب زياد پافشارى كرد ، گفتم : اى عمر آرام بگير ، به خدا اگر او از بنى عدى بن كعب بود اين را نمىگفتى . گفت : اى ابو الفضل تو آرام بگير ، به خدا سوگند اسلام آوردن تو براى من از اسلام آوردن مردى از فرزندان خطاب محبوبتر بود . پيامبر گفتگوى آن دو را با اين سخن بريد كه به عباس فرمود : او را با خود ببر ، ما او را پناه داديم . امشب را با تو باشد و بامداد چون برخاستى او را پيش ما بياور . ( 2 ) صبح او را به نزد پيامبر بردم . رسول خدا رو به وى كرده فرمود : واى بر تو اى ابو سفيان ، آيا زمان آن فرا نرسيده است كه بدانى خدائى جز الله نيست ؟ گفت : پدر و مادرم فداى تو باد ، چه اندازه بردبار و كريمى . اين نكته در ذهنم افتاده بود كه اگر جز الله خدائى بود از ما حمايت مىكرد . فرمود : آيا زمان آن فرا نرسيده است كه بدانى من پيامبر خداوند هستم ؟ گفت : پدر