هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )

245

سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )

مدينه بروم صفوان بن اميه را ديدم ، به او گفتم : اى ابو وهب ، آيا نمىبينى محمد بر عرب و عجم چيره شده ؟ پس چرا ما به او نپيونديم و از او پيروى نكنيم ، زيرا شرف او ارجمندى ما است . گفت : اگر از عرب هيچ‌كس جز من نماند از او پيروى نخواهم كرد . با خود گفتم : پدر و برادر اين مرد در بدر كشته شده‌اند . آنگاه عكرمة بن ابى جهل را ديدم و آنچه را به صفوان گفته بودم به وى نيز گفتم . او نيز همان پاسخ را به من داد . به او گفتم آنچه را به تو گفتم نزد خود نگهدار . ( 1 ) سپس عثمان بن طلحهء جمحى را كه پدر ، عمو و برادرانش در احد كشته شده بودند ملاقات كردم . در اينكه با وى در اين زمينه سخن بگويم ترديد داشتم ، ولى سرانجام نظر خود را با وى در ميان گذاردم . او به سرعت نظر مرا پذيرفت و وعده داد اگر پيش از من حركت كند در جائى كه مشخص نمود در انتظار من باقى بماند ، و اگر من پيش از او رفتم به انتظار او باشم . ما شبانه از مكه به سوى مدينه حركت كرديم و به هنگام سپيده‌دم در جائى فرود آمديم و عمرو بن عاص را در آنجا يافتيم . وى گفت : خوش آمديد ، كجا مىرويد ؟ ما تصميم خود را به او خبر داديم . گفت : من نيز به اين راه مىروم . سپس با يكديگر همراه شديم تا به مدينه رسيديم و به پيامبر ( ص ) و مسلمانان گرد او روى آورديم . ( 2 ) در بدايه و نهايه آمده است : نخستين كسى كه پيش آمد و با رسول خدا بيعت نمود خالد بن وليد بود . عثمان بن طلحه نيز پيش آمد و بيعت نمود . پس از آن دو عمرو بن عاص پيش آمد . در برابر آن حضرت نشست و از شرم به زمين نگاه مىكرد . وى از پيامبر خواست از گناهان گذشتهء او درگذرد . پيامبر فرمود : « اسلام مسائل پيش از خودش را قطع مىكند . » در مورد اسلام آوردن عمرو بن عاص آمده است كه او پس از صلح حديبيه انديشيد محمد سال آينده وارد مكه خواهد شد ، و چون نمىتوانست حضور پيامبر را در مكه تصور كند و بپذيرد بهتر ديد به همراهى گروهى از قومش به حبشه برود تا به هنگام ورود محمد ( ص ) به مكه در آن شهر