هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )

239

سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )

به عبد الله بن حذافهء سلمى سپرد ، نامهء نجاشى را به عمرو بن اميهء ضمرى ، نامهء مقوقس را به حاطب بن ابى بلتعه ، نامهء پادشاه عمان را به عمرو بن عاص سهمى و نامهء سليط پادشاه يمامه را به سليط بن عمرو داد . و همين‌گونه براى هر پادشاه يا حاكمى در بيرون حجاز نامه‌اى را به همراه فرستاده‌اى روانه داشت . همهء آن فرستادگان در يك زمان به جائى كه مأمور شده بودند روان گشتند ، و بنا به گفته‌اى در زمانهاى مختلف به مأموريت خود رفتند . پاسخ پادشاهان و فرمانروايان به فرستادگان پيامبر و نامه‌هاى او گوناگون بوده است . برخى با نرمش و مهربانى ، و برخى با سخت‌دلى و خشونت كه خودپسندى و بزرگىفروشى در آنها آشكار بود . برخورد خسروپرويز هنگامى كه نامهء پيامبر به او رسيد چنين بود . وى از محتواى نامهء خشمگين شد و نامه را پاره كرد و به كارگزار خود در يمن پيغام داد كه به محمد يورش برد و سر او را براى وى بفرستد . نتيجه آن بود كه بازان براى پيامبر نامه‌اى فرستاد كه تاريخ‌نگاران محتواى آنها را يادآور نشده‌اند . ( 1 ) در همين بين ، خسروپرويز مرد و پادشاهى به فرزندش شيرويه انتقال يافت . پيامبر در زمان مرگ خسرو از آن آگاه گرديد و فرستادگان بازان - كارگزار او در يمن - را از آن آگاه كرد و آنان را تشويق نمود كه به سوى بازان بروند و او را به اسلام فراخوانند . اين كار انجام شد و بازان و گروهى از مردم يمن به اين دعوت پاسخ مثبت داده به اسلام وارد گشتند . زيرا آنان پيش از آن از پيدايش اسلام و پيروزىهاى پىدرپى بىآن بر اعراب شبه جزيره آگاه گشته و از استعمار ايران همه گونه بهره‌كشى و خوارى را ديده و رنج برده بودند . ايشان دين تازه را راهى براى آزادى خويش يافتند ، از اينرو از دعوت پيامبر شادمان شدند . آنگونه كه برخى از روايات تصريح مىكنند بازان به عنوان كارگزار پيامبر در آنجا باقى ماند . ( 2 ) حارث غسانى به هنگام رسيدن نامهء پيامبر به امپراطور روم ، از هرقل اجازه خواست كه به فرماندهى شخص خودش سپاهى براى جنگ با پيامبر روانه كند . ولى هرقل به نامهء پيامبر اعتنائى نكرد ، زيرا معتقد بود كه پيامبر