هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )

21

سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )

حال در برابر اين خطر روزافزون چه بايد مىكردند ؟ ايشان حق داشتند دربارهء سرنوشت خويش و اينكه اگر محمد و يارانش بر آنان چيره شوند چه بر سرشان خواهد آمد بينديشند ، ولى گاه غرور بر برخى از قبايل چيره مىگشت و نفسشان آنان را مىفريفت كه با پيامبر دشمنى كنند و در صورت امكان به مدينه يورش برند . ( 1 ) از جمله گروهى از قبيلهء غطفان از بنى ثعلبة بن محارب گرد آمده مىخواستند با پيامبر ( ص ) به جنگ برخيزند . خبر تصميم آنان به پيامبر رسيد و آن حضرت در دوازدهم ربيع الاول سال سوم هجرت بسوى ايشان حركت كرد . چهارصد و پنجاه نفر از مسلمانان در اين غزوه همراه پيامبر بودند . همين‌كه غطفان خبر آمدن پيامبر را شنيدند به قلهء كوهها گريختند . آن حضرت آمد تا به آبى كه به آن ذى آمر گفته مىشد رسيد . ( 2 ) در بدايه و نهايه آمده است كه به اين غزوه « ذى آمر » گفته مىشود . مسلمانان در آنجا فرود آمدند . باران بسيارى بر ايشان باريد و جامهء پيامبر ( ص ) تر شد ، آن حضرت زير درختى فرود آمد و جامه‌اش را پهن نمود تا خشك شود . مشركان كه بر سر كوه به پيامبر مىنگريستند ، چون پيامبر را تنها ديدند مردى جنگجو از ميان خودشان را كه دعثور بن حارث نام داشت به سراغ پيامبر فرستادند و به او گفتند : خداوند امكان كشتن محمد را براى تو فراهم ساخته است . دعثور كه شمشيرى برّان به همراه داشت بسوى پيامبر رفت تا آنكه بالاى سر پيامبر ايستاد ، شمشير برهنه نيز در دستش بود ، به پيامبر گفت : اى محمد چه كسى امروز مرا از كشتن تو بازمىدارد ؟ پيامبر فرمود : خداوند ترا مانع مىشود . ( 3 ) ناگاه جبرئيل به سينهء او زد و شمشير از دستش به زمين افتاد . پيامبر شمشير را برداشت و به دعثور فرمود : حالا چه كسى از تو در برابر من دفاع مىكند ؟ گفت : هيچ‌كس ، و من گواهى مىدهم كه خدائى جز الله نيست و محمد بنده و فرستادهء اوست . به خدا سوگند من هرگز با گروهى عليه تو همراه نمىشوم . پيامبر شمشيرش را به وى بازداد . چون دعثور بنزد