هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )

184

سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )

ابو عبد الرحمن بود آمد و به وى گفت : اى ابو عبد الرحمن آيا مرا مىشناسى ؟ گفت : آيا همچون منى ، چون توئى را نمىشناسد ؟ گفت : من مىخواهم كار تو را جبران كنم . گفت : كريم ، خوبى كريم را جبران مىكند . ثابت بن قيس به نزد پيامبر رفت و گفت : زبير بر من تسلط داشت و بر من منت نهاد . من دوست دارم آن را جبران كنم . اى رسول خدا خون او را به من ببخش . پيامبر ( ص ) فرمود : از آن تو باشد . ثابت بنزد زبير آمده به وى خبر داد كه پيامبر از او در گذشته است . ( 1 ) زبير گفت : من مردى كهنسالم ، با اين حال بدون زن و فرزندان زندگى را براى چه مىخواهم . ثابت به نزد پيامبر بازگشته ، آزادى زن و فرزند او را خواستار شد . پيامبر آنان را نيز به وى بخشيد . وى بنزد زبير آمد و اين خبر را به وى رساند . زبير رو به او كرد و گفت : آنكه چهره‌اش مانند آينه‌اى بود كه عذراى قبيله از آن جلوه مىكرد چه شد ؟ منظور وى از اين توصيف كعب بن اسد رهبر بنى قريظه بود . آنگاه افزود : بنى عمرو بن قريظه چه شدند ، و همين‌گونه از گروهى از بزرگان و جوانان آنها پرسش مىكرد و ثابت بن قيس پاسخ مىداد : به دستور سعد بن معاذ كشته شدند . در اين هنگام گفت : به حقى كه بر تو دارم ، از تو مىخواهم مرا به آنان ملحق سازى ، به خدا سوگند پس از اينان در زندگى خيرى نيست . ثابت نيز او را پيش انداخت و به قومش ملحق ساخت . ( 2 ) سلمى دختر قيس مادر منذر يكى از خاله‌هاى پيامبر ( ص ) از رفاعة بن سموال قرظى كه به او پناه آورده و از او يارى خواسته بود نزد پيامبر شفاعت كرد و پيامبر نيز او را به سلمى بخشيد . ممكن است كسى بگويد پيامبر چگونه حكم سعد را با سختى و خشونتى كه داشت نسبت به بنى قريظه پذيرفت ، همچنانكه برخى گفته‌اند و دشمنان نيز براى ايراد به اسلام از آن بهره گرفته‌اند . ما در پاسخ ، افزون بر آنچه پيش از اين يادآور شديم ، مىگوييم : سعد بر اساس دين خودشان كه به آن اعتقاد داشتند و بر مبناى