هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )
169
سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )
( 1 ) صفيه از اين يهودى كه گرداگرد قلعههاى زنان را جستجو مىكرد احساس خطر نمود و گفت : اى حسّان ، اين يهودى همچنان كه مىبينى گرد قلعههاى ما مىگردد و من نگرانم او يهوديان را به داخل قلعههاى ما راهنمايى كند ، در حالى كه پيامبر نيز سرگرم مشركانى است كه او را احاطه كردهاند . پائين برو و او را بكش . حسان گفت : خدا ترا بيامرزد اى دختر عبد المطلب ، به خدا تو مىدانى كه من اهل اين كار نيستم . صفيه گفت : وقتى اين سخن را شنيدم و از او نااميد شدم ، جامهام را به كمرم محكم بستم و ستونى برداشته از قلعه پائين رفتم و او را با ستون زدم تا كشته شد . چون كار او را تمام كردم به قلعه بازگشتم و به حسان گفتم پائين برو و زرهش را بردار ، زيرا او مرد است و من نمىتوانم لباسش را در آورم ، حسان گفت : من نيازى به جامه و زره او ندارم . ( 2 ) محاصره همچنان برگرد مدينه باقى بود و در برخى از روايات آمده كه گروههاى مشركان از طرف بنى قريظه مخفيانه به درون مدينه راه يافتند ، ولى مسلمانان در آنجا آنها را عقب راندند و مؤمنان راستين با اميدوارى به يارى پروردگار سبحان آنچنان كه پيامبر به ايشان وعده داده بود ايستادگى كردند . خداوند دربارهء ايشان چنين نازل فرمود : « وَ لَمَّا رَأَ الْمُؤْمِنُونَ الْأَحْزابَ قالُوا هذا ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ صَدَقَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ ما زادَهُمْ إِلَّا إِيماناً وَ تَسْلِيماً » ( احزاب / 22 ) ( و هنگامى كه مؤمنان گروههاى دشمنان را ديدند گفتند اينست آنچه خداوند و پيامبرش به ما وعده داده بودند ، خدا و رسولش راست گفتند ، و چيزى جز ايمان و تسليم در برابر حق به آنان افزوده نشد . ) ولى منافقان و سستايمانان مهاجر و انصار ، اين تنگنا را براى ايجاد گمراهى و ترديد مورد استفاده قرار دادند و از آنچه كه پيامبر ( ص ) دربارهء ورود فاتحانه به و تصرف كاخهاى كسرى و قيصر به آنان نويد داده بود اظهار شگفتى و ناباورى مىكردند . از اينرو خداوند دربارهء آنان چنين نازل فرمود : « و هنگامى كه منافقان و آن كسان كه در دلهاشان بيمارى