هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )

161

سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )

خندق مستقر شدند . برخى از منافقان گفتند : محمد به ما نويد گنج‌هاى خسرو و قيصر را مىداد و امروز كار ما به جائى رسيده كه يكى از ما براى اينكه به قضاى حاجت برود ايمن نيست . خداوند نيز برخورد مشركان و مسلمانان را با اين گفتار توصيف نمود : « إِذْ جاؤُكُمْ مِنْ فَوْقِكُمْ وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْكُمْ وَ إِذْ زاغَتِ الْأَبْصارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ وَ تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا هُنالِكَ ابْتُلِيَ الْمُؤْمِنُونَ وَ زُلْزِلُوا زِلْزالًا شَدِيداً وَ إِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ إِلَّا غُرُوراً » ( احزاب / 12 - 10 ) ( و هنگامى كه از فرازتان و از پائين پايتان به سراغتان آمدند و ديده‌ها خيره ماند و قلب‌ها به حنجره‌ها رسيد و به خداوند گمانها برديد . آن هنگام مؤمنان به سختى تكان داده شدند . آنگاه كه منافقان و آنان كه در دلهاشان بيمارى است مىگويند خداوند و پيامبرش جز فريب به ما وعده ندادند . ) ( 1 ) مشركان چندين روز در كنار خندق ايستادند و مسلمانان نيز در برابرشان صف كشيدند ، و گاهگاه يكديگر را با تير مىزدند . گرفتارى و ترس بر مسلمانان شدت گرفت . پيامبر كسانى را به سراغ عيينة بن حصن و حارث بن عوف بن ابى حارثهء مرى كه رهبران غطفان بودند فرستاد و پيغام داد اگر با همراهان خويش از آنجا بروند يك سوم ميوه‌هاى مدينه را به آنان مىدهد . آن دو پذيرفتند و قراردادى نوشتند . پيش از آنكه قرارداد از سوى دو طرف امضاء و مبادله شود پيامبر ( ص ) سعد بن معاذ و سعد بن عباده رؤساى اوس و خزرج را فراخواند و تصميم خود را به اطلاع آنان رساند . آن دو پرسيدند : آيا اين كار را از جانب خود انجام دادى يا آنكه خداوند ترا به آن فرمان داده است ؟ پيامبر فرمود : نه ، من از جانب خود و براى محافظت از شما اين كار را كردم ، زيرا ديدم عرب همگى يكپارچه عليه شما برخاسته‌اند و از هر سو به شما پارس مىكنند . اين بود كه خواستم قدرت و شكوهشان را بشكنم . سعد بن معاذ گفت : اى رسول خدا در زمانى كه ما و اين قوم هر دو مشرك بوديم آنان اميد نداشتند يكى از ميوه‌هاى ما را بدون