مرتضى مطهرى

32

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

مگر چه اهميتى براى انسان دارد كه ما آن را به‌جاى فصل انسان بگيريم يعنى به‌جاى « جزء ذات » و « ذاتى » انسان بشماريم ؟ سخن گفتن براى انسان يك عمل است ؛ مثل خنديدن . همين‌طور كه خنديدن از مختصات انسان است سخن گفتن هم از مختصات انسان است و برعكس . شايد مثلًا پهن ناخن بودن هم از مختصات انسان باشد . پس اين چيست كه در باب انسان گفته‌اند ؟ بعضى گفتند - و حرفشان درست است - كه معنى نطق در اينجا سخن گفتن نيست ، ادراك كليات است ؛ يعنى حيوان احساس مىكند ، درك مىكند ولى جزئيها يعنى فرد را درك مىكند . در ذهن حيوان فقط فرد وجود دارد ؛ مثلًا صاحب خودش را مىشناسد ، آن انسان ديگر را مىشناسد ؛ آن خانه را مىشناسد ، آن خانهء ديگر را مىشناسد ، صد خانه را ممكن است بشناسد ولى از همهء اينها نمىتواند يك معنى كلى بسازد و با آن كليات در ذهن خودش قانون تشكيل بدهد . انسان ادراك معانى و مفاهيم كلى مىكند . اين درست ، ولى چرا ادراك كليات را با لفظ « ادراك كليات » نگفته‌اند ، با لفظ « سخنگو » گفته‌اند ؟ به خاطر ارتباط قطعىاى كه ميان ايندو هست ؛ يعنى انسان اگر مدرك « كلى » نمىبود سخنگو هم نمىبود . سخن گفتن فقط اين [ حالت ظاهرى ] نيست ، طوطى هم ممكن است چهار كلمه‌اى حرف بزند . يك معنى را كه انسان احساس مىكند ، [ اگر فقط بتواند لفظ آن معنى را بگويد ، ] فرض كنيد كه انسان پدر خودش را مىبيند ، بعد فقط بتواند لفظ « پدر » را بگويد ، اين سخن گفتن نيست . سخن گفتن ، با ارتباط دادن و نسبت برقرار كردن ميان معانى و مفاهيم و ديده‌هاست ؛ مىگوييم اين ايستاده است ، آن نشسته است . « است » و « نيست » وقتى كه آمد ، « هست » و « نيست » اگر آمد ، هست و نيست « جزئى » ندارد ، هميشه در ذهن انسان « كلى » است . اگر انسان استعداد ادراك كليات را نمىداشت نمىتوانست حرف بزند . انسان كه حرف مىزند نه از باب اين است كه جهازات جسمانى انسان با حيوان فرق مىكند ، يعنى زبان انسان را بر خلاف حيوان طورى ساخته‌اند كه بتواند حرف بزند . به زبان مربوط نيست ، به جسم مربوط نيست ، به روح مربوط است . اين زبان و دهان و مخارجى كه انسان دارد حيوان هم عيناً اينها را دارد ولى حيوان كه نمىتواند حرف بزند به دليل اين است كه ادراكش براى سخن گفتن كافى نيست . پس منشأ و ريشهء سخن گفتن آن استعداد فطرى انسان در ادراك كليات است . حال ، اين كه در قرآن مىفرمايد : « عَلَّمَهُ الْبَيان » خدا به انسان بيان را ، ظاهر