مرتضى مطهرى

381

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

يا اينكه نه ، انسان به هرحال يك سلسله مقاصد - لااقل يك سلسله مقاصد اصلى - دارد كه ناشى از ساختمان بشر است ؟ . مىگويد : براى جوابگويى به اين سؤال بايد ديد انسان در كجاست و افكارش در كجا بروز مىكند ؟ امروز مشاهده مىشود كه انسان در شرايط اجتماعى سرمايه دارى زيست مىكند و افكار انسانى ناشى از همين جامعه است « 1 » بعد اين جمله را از ماركس نقل مىكند : اين وجدان افراد نيست كه شاخص وجود آنهاست ، بلكه وجود اجتماعى آنهاست كه موجد وجدان ايشان است . مسئلهء مهم همين خواهد بود . وجدان انسان عبارت است از افكار ، ادراكات ، تمايلات و خواسته‌هاى درونى انسان . آيا اينها شاخص وجود انسان است و انسان را اينها مىسازد يا وجود اجتماعى ( يعنى موجوديت اجتماعى ، وابستگيهاى او به اجتماع ) و وابستگى طبقاتى اوست كه وجدان او را مىسازد ؟ مىگويد : در اين تعريف منظور ماركس از وجود ، همان انسان است . منظورش ما هستيم . وجدان عبارت است از چيزى كه ما فكر مىكنيم ، چيزى كه ما مىخواهيم . معمولًا گفته مىشود ما براى آن آرزويى كه در دل و جانمان نهفته است مبارزه مىكنيم و چنين نتيجه مىگيرند كه وجدان ما باعث وجود ماست و چون فكر مىكنيم ، بنابراين عمل و اقدام مىكنيم و عملى مىكنيم كه متناسب با خواست ما باشد . اين نوع استدلال كاملًا اشتباه است ، زيرا در حقيقت وجود اجتماعى است كه موجد وجدان ماست . يك وجود پرولتاريايى داراى تفكر كارگرى

--> ( 1 ) همان مأخذ