مرتضى مطهرى

68

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

چيزى بسازد . شعر است ديگر ، منطق و برهان كه نيست . مثلًا به شاعر مىگويند فلان چيز را مدح كن ، مدح مىكند . همان را بگويند مذمت كن ، مذمت مىكند . فردوسى يك روز از سلطان محمود خوشش مىآيد ، او را مدح مىكند چه مدحى ! : جهاندار محمود شاه بزرگ * به آبشخور آرد همى ميش و گرگ يك روز هم از او بدش مىآيد و مىرنجد ، مىگويد : اگر مادرشاه بانو بُدى * مرا سيم و زر تا به زانو بُدى همانا كه شه نانوازاده است * بهاى ته نان به من داده است به يك شاعر بگو مسافرت را مدح كن ، مىگويد بله مسافرت خوب است ، يك جا بودن يعنى چه ؟ ! درخت اگر متحرك بُدى ز جاى به جاى * نه جور ارّه كشيدى و نه جفاى تبر اين درخت كه مىبينى هى مىآيند به آن ارّه مىكشند و تبر مىزنند ، چون يك جا نشسته . اگر مسافر بود اين‌طور نبود . مىگويى بيا بر عكس ، شعر بگو در مدح اينكه آدم خوب است سرجايش باشد ، سنگين باشد ، اين سو و آن سو نرود ، مىگويد بله اين كوه را كه با اينهمه عظمت مىبينيد چون سر جايش است ، اما اين باد كه مىبينيد هيچ كس به آن اعتنا نمىكند چون دائماً حركت مىكند . اين‌جور شعر گفتن يعنى با تخيل چيزى را به چيز ديگر تشبيه كردن . اشتباه نشود ، شعر به معناى تخيل را مىگويم ، هرنظمى را من شعر نمىگويم ، كلام منظوم را نمىگويم ، شعرِ به اصطلاح منطق را مىگويم ، يعنى با تخيل مسائل را جور كردن . تخيل ، مقياس و ميزان ندارد . يكى از سلاطين دشمنى داشت كه مدتها مخفى بود تا بالأخره او را گير آورد و به دار كشيد و مدتها هم بالاىدار بود . شاعرى كه به اصطلاح مريد آن شخص به دارزده شده بود قصيده‌اى در مدح او گفت و در ميان مردم پخش كرد و كسى نفهميد كه گوينده‌اش كيست . البته بعدها معلوم شد . در يك شعرش مىگفت : عُلُوٌّ فِى الْحَياةِ وَفِى الْمَماتِ * لَعَمْرى ذاكَ احْدَى الْمُحْكَماتِ گفت : به به ، در زندگى و الا مىزيست ، در مردگى هم بالا مىزيست . همان كه او را دار زده بود گفت : دلم مىخواست كسى مرا به‌دار مىكشيد و اين شعر را در مدح من مىگفتند . شعر است ديگر ، همه جور مىشود گفت . منطق عملى افراد هم اين‌طور است : بعضى در منطق عملى مانند برهان‌اند يعنى