مرتضى مطهرى
123
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
رسول اللَّه ! ما آن حرف را نمىزنيم كه يهود به موسى گفتند كه تو با خدايت برو با آنها بجنگ ، وقتى كه تصفيه كردى و مانع را برداشتى ما را خبر كن ؛ ما مىگوييم كه تو هرچه امر كنى همان را اطاعت مىكنيم ، اگر امر كنى خودتان را به دريا بريزيد خودمان را به دريا مىريزيم . اينها فكر كردند چكار كنند كه تورات را تأييد و قرآن را تكذيب كنند ولى مسلمين هم نفهمند كه اينها دارند قرآن را تكذيب مىكنند . آمدند افسانهها براى عمالقه ساختند . گفتند اين عمالقه كه در بيت المقدس بودند ، مىدانيد چگونه آدمهايى بودند ؟ ( مىخواستند بگويند اگر نژاد ما نرفت بجنگد حق داشت و قرآن - العياذباللَّه - بى خود اعتراض كرده ، جاى جنگيدن نبود . ولى بسيارى از مسلمين اين مطلب را نفهميدند . ) آن مردمى كه در آنجا بودند از نژادهاى آدمهاى معمولى نبودند كه بشود با آنها جنگيد . البته اين را نگفتند « كه بشود با آنها جنگيد » كه مسلمين بفهمند . گفتند مردمى آنجا بودند از اولاد زنى به نام عُناق ، و عناق زنى بود كه وقتى مىنشست ده جريب در ده جريب را مىگرفت ، و پسرى داشت به نام عِوَج كه وقتى موسى با عصايش آمد كنار او ايستاد ، با اينكه چهل ذراع قدش بود و چهل ذراع طول عصايش و چهل ذراع از زمين جستن كرد ، تازه عصاى او به قوزك پاى عوج بن عناق خورد . جمعى از اينها آمده بودند در بيابان بيت المقدس . موسى عدهاى جاسوس فرستاده بود براى اينكه بروند خبر بياورند كه اينها چه مىكنند . آدمهايى كه قدشان چند فرسخ بود و حتى ماهى را از دريا مىگرفتند مقابل خورشيد كباب مىكردند و مىخوردند و در صحرا آنطور راه مىرفتند ، يك وقت يكى از آنها ديد يك چيزهايى روى زمين دارند مىجنبند ( كه همان افراد موسى بودند ) . چند تا از آنها را گرفت ، در آستينش ريخت و نزد پادشاهشان آمد ، آنها را ريخت آنجا و گفت : « اينها مىخواهند اينجا را از ما بگيرند . » اگر واقعاً در بيت المقدس يك چنين نژادى بوده است ، پس موسى بى خود گفت برويد آنجا را بگيريد ؛ حق با آنها بود كه مىگفتند كار ، كار ما نيست ، تو و خدايت برويد آنها را بيرون كنيد تا ما بعد بياييم . آنها كه آدم معمولى نبودهاند ! . اينها براى آنكه انتقاد قرآن از قوم يهود را زيركانه رد كرده باشند ، آمدند اين داستانها را جعل كردند و در زبان خود مسلمين انداختند . بعد خود مسلمين مىنشستند داستان عوج بن عناق را مىگفتند ، از اهميت عمالقه مىگفتند و اينكه اگر