مرتضى مطهرى
956
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
حاضر بوده و جمع كرده - نگه داشته ، وقتى مىخواهد بميرد مىگويد اين را لاى كفنم بگذاريد . يا مىگويند هارون الرشيد ، اين مردكى كه شب تا صبح داشت الدنگى مىكرد ، قهرمان هزار و يك شب ، اين همه شرابخوارى ، اين همه فسق و فجور ، اين همه ظلم ، موسى بن جعفر را به زندان انداخته و امام كُشى كرده ، در عين حال وقتى پيش فضيل بن عياض مىرفت و او وى را نصيحت و موعظه مىكرد ، هاىهاى گريه مىكرد . مردم مىگويند او حقه بازى مىكرده . حقه بازى نبوده ، نمىتوانسته حقه بازى كند . يعنى اين هارون الرشيد با همهء آن جنايتكاريها ، هيچ منافات ندارد كه در يك جا هم كه پيش بيايد آن طرف ديگر روحش ظهور مىكند و آنجاست كه اشكش هم جارى مىشود . اينها خيلى ساده و با يكسو نگرى مىآيند تاريخ را [ تحليل مىكنند كه ] بنابراين هركس كه خليفه شد ديگر نمىتواند در وجود او هيچ چيز ديگرى وجود داشته باشد . هركس كه پادشاه شد پس تمام كارهايش بايد حمل به فساد شود فقط به دليل اينكه پادشاه بوده ، حالا هركس مىخواهد باشد ؛ همهء پادشاهها هم در يك طبقه هستند ! اينطور نيست ، خليفه هم يك انسان است . در عين اينكه اين همه ظلم و جنايت مىكردند [ گاهى يك ظهور انسانى داشتند . ] اگر نود و نه درصد وجود اينها را آن امور گرفته بود ولى يك صدم [ آن هم انسانيت بود و ] يك جا مىديدى يك ظهور انسانى و اسلامى در او پيدا مىشود . منتها اينها حرفهايى است كه تا انسان بگويد مىگويند شما از اين طبقه داريد حمايت مىكنيد ؟ ! خير ، اين مطلب ، حمايت از اين طبقه نيست ، تحليل روحيهء انسان است . [ اين درست نيست كه ] هركسى كه در آن طبقه قرار گرفت ما فوراً يك قلم خاص روى كارهايش بكشيم ، هركس در اين طبقه قرار گرفت [ يك قلم خاص ديگر . ] اين فكرى است كه ماركسيستها به ما دادند . بله ، معاويه جهنمى هم هست ، به عذاب ابد هم گرفتار است ، اما اين دليل نمىشود كه بگوييم معاويه واقعاً آن وقتى هم كه نام على را مىشنيد و گريه مىكرد هيچ اعتقادى به على نداشت ؛ اعتقاد داشت و با او مىجنگيد . مأمون را شيعهء امام كش مىگويند . نوشتهاند ( علماى خود ما هم نوشتهاند ) كسى از او پرسيد كه تشيع را از كه آموختى ؟ گفت از پدرم هارون ، او هم مثل من شيعه بود . آن قصهء موسى بن جعفر را نقل مىكند كه در مدينه [ نزد هارون ] آمد و هارون آن همه احترام و تجليل كرد ، آخر كار وقتى كه مىرفت ، به همهء مردم جوايز خيلى سنگين داد و براى موسى بن جعفر جايزهء مختصرى فرستاد . مأمون مىگويد ما با حيرت به او گفتيم اين چه كارى بود ؟ گفت : اينها بايد دستشان خالى باشد و چيزى نداشته باشند . گفتم : چرا ؟ گفت : اينها چنين و چناناند . گفتم : تو كه به اين اعتقاد دارى پس چرا چنين با او رفتار مىكنى ؟ گفت : « الْمُلْكُ عَقيم » تو هم كه بچهء من هستى اگر بخواهى در مقابل من بايستى گردنت را مىزنم . پس منافات ندارد كه عملش عمل « الْمُلْكُ عَقيم » باشد و فكرش آن گونه . ما نبايد بگوييم